تبليغاتX




آذربایجان؛ یاشاسین ایران
تمامی اقوام ِ غیر فارسی ‌زبان ایران، ریشه آریایی دارند

نوشته: "یاشار-ق"

تاریخ گواهی می دهد، هزاران سال است آذربایجانی ها در سرنوشت ایران و ایرانیان، و شکل گیری هویت ملی ایرانی، نقش اول و مستقیم را داشته و دارند. بی گمان در قوام  ِ آنچه که به عنوان هویت ایرانی یاد می گردد، و سیر تحولات ِ تاریخی  ِکشور ایران تاکنون، آنچه بیش از اقوام و تیره های گوناگون ایرانی رخنمود داشته، عنصر آذربایجانی است. این نقش علاوه بر تکوین تاریخی، ریشه در باورهای دینی و چبودی ایران و سرزمین آریابوم داشته است. از مندرجات کتاب بندهش چنین برمی آید که، "ایران ویچ" یا مکان نخستین  ِ استقرار آریایی ها، آذربایجان می باشد.

آنچه مسلم است اساسن (اساسا) جدایی ِ میان دو سرزمین، ناشی ِ از هویت های جداگانه و سرنوشتهای تاریخی  ِ جداگانه و متاثر از آن می باشد. در هم تنیدگی های مشترک تاریخی، ناشی از مسیر و سرنوشت مشترکی است که در نتیجه ی فرهنگ، آداب و اساطیر، معنویات، جشن ها و  باورهای ملی شکل گرفته است. اگر چنانچه دو سرزمین، سرنوشتهای متفاوت از هم داشته باشند، در عناصر پیش گفته ی هویتی دارای تفاوت ماهوا و ریشه ای می باشند. این تفاوت و دگرباشی ِ هویتی، میان آذربایجان و دیگر مناطق و استانهای دیگر ایران مشاهده نمی گردد. به گونه ای آشکار میتوان دریافت، در تمامی این عناصر هویتی پیش گفته "این همانی" و برابری ِ کامل و سرتاسری وجود دارد.

ارتباط، تاثیر و تکوین باورهای یک جامعه در پیوند مستقیم با لایه های نخبه و الیت فرادست می باشد. بسیاری از اندیشمندان و نظریه پردازانی که در حوزه روانشناسی اجتماعی، صاحب ِ نظریه هستند مانند اتوکلانبرگ (1) و گوستاولوبن (2) به این تاثیر و پیوند موثر فرادستان نخبه و فروستان مقلد پرداخته اند. این تاثیر در فرازهایی از حیات یک جامعه تبدیل به تاثیر متقابل شده و در بسیاری از مواقع شکل و چهره پوپولیستی و عوام فریبانه به خود میگیرد. به واقع نخبگان هدفمند، خوراکی را به افراد فرودست تزریق می کنند که فرودستان انتظار آنرا دارند. و با رصد امیال تقاضامندان، به ساخت مبانی تئوریکی، که به آرزوهای غیر واقعی فرودستان رنگ مشروعیت بخشد، اقدام میکنند. این اقدام هرچند کوچک و کم تمایل هم باشد، در صورت ایجاد زمینه موثر و هم آوا شدن با روح جمعی میتواند، به قدرتی ویرانگر تبدیل شود. هویت مشترک ملی، همواره به صورت معضلی در مقابل نظریه سازان ایدئولوژیک قوم گرا قد علم کرده، به صورتی که اساسن، تطابق و همگرایی دیدگاه های مردم عادی فرودست، با بنیان های هویت ملی، چالش اصلی فرادستان الیت ِ قوم گرا میباشد.

هویت ایرانی در مقابل هویت ترکی، چالشگر هویت سازان مجرد و ایدئولوگ پانترکیسم می باشد. تنیدگی ِ پیوندهای تاریخی جامعه ایرانی دارای بستر و مولفه هایی است که حتی با تاکید ماورایی بر یکی از عناصر آن، کل بدنه فاقد پایداری و وحدت میگردد. خطایی که در ارزیابی نظریه سازان پانترکیسم، از جامعه ایرانی ترکزبان، تا کنون صورت گرفته است، دلالت بر تاکید ماورایی بر عنصر زبان، آنهم به گونه ای افراطی و بی سابقه داشته و این نظریه سازان تاکنون تمامی "تخم مرغ های خود را در سبد زبان ترکی نهاده اند" و بر اساس آن خواسته اند تاریخ و هویتی جداگانه از ملت ایران و ایران رقم زنند.

اصولن بدنه باورمند به پانترکان، متشکل از لایه های ذیل است:

 

1-      بخش اندکی ازلایه های دانشجویی و دانشگاهی و برخی از آموزگاران– این لایه از نظر ضخامت بسیار نازک بوده و به عنوان نشرکننده نظریات ساخته شده توسط بخش الیت و نخبه عمل میکند.

2-       فرودستان بیسواد و کم سواد که اکثرا از کاسبان خرده پا، مشاغل خدماتی، جوانان خام و احساساتی وعمدتن با سنی کمتر از 30 سال تشکیل شده اند- این لایه از نظر ضخامت بخش قابل توجه باورمندان به پانترکان را شامل میگردند.

3-      لایه ای بسیار پراکنده از قشر متوسط جامعه ی ترکزبان آذری، که نه به صورت باورمندان معتقد بلکه، به گونه ای گرایش ضعیف، برخی مواقع ظاهر میگردند و به هیچ روی ثابت قدم نمی باشند.

 

ارزیابی هر سه لایه فوق و فرادستان الیت و نخبه نشان میدهد، اطلاعات آگاهی های آنان به صورتی افواهی، شفاهی و دهان به دهان بوده و وجاهت معتبر علمی و مندرج در کتب مرجع را با خود همراه ندارد. اساسن همه لایه های پانترکان چه دانشگاهی و چه جوانان خام فرودست، یک سخن را بیان و تولید کرده و همگی هم مویّد نظریات تسلسل گونه خویش بوده و به مثابه ی نشریات مشابه زرد عمل می کنند.

 

اگرچه این تمایلات و تظاهرات بسیار اندک و با بازیگران محدود و کم شمار است اما، باید بپذیریم در صورت واقع شدن در کنار حوادث و عناصر دیگر می تواند روزی به خطری هولناک مبدل گردد. نویسنده بزرگ آذری "داریوش کیانی" مینویسد :

"«تاریخ» میراثی است مشترک که به وارثان خود هویتی جمعی و ریشه دار می بخشد و جایگاه آنان را در عرصه ی حیات تبیین و تعریف میکند.بنابراین، اقدام مورخ به دستکاری تاریخ و حذف و تحریف آن دسته از رویدادهای تاریخی که با پیش فرض های ایدئولژیک او سازگار نیستند، در عمل نتیجه ای جز سستی و ویرانی پایه ها و مبانی هویت ملی نخواهد داشت. و ضعف نفس و از خودبیگانگی مردم، فروپاشی وحدت ملی، و به خطر افتادن تمامیت ارضی کشور را به دنبال خواهد آورد " (3)

 

اگرچه این تمایلات و تظاهرات بسیار اندک و با بازیگران محدود و کم شمار است اما، باید بپذیریم در صورت واقع شدن در کنار حوادث و عناصر دیگر می تواند روزی به خطری هولناک مبدل گردد.نویسنده بزرگ آذری "داریوش کیانی" مینویسد :

" «تاریخ» میراثی است مشترک که به وارثان خود هویتی جمعی و ریشه دار می بخشد و جایگاه آنان را در عرصه ی حیات تبیین و تعریف میکند.بنابراین، اقدام مورخ به دستکاری تاریخ و حذف و تحریف آن دسته از رویدادهای تاریخی که با پیش فرض های ایدئولژیک او سازگار نیستند، در عمل نتیجه ای جز سستی و ویرانی پایه ها و مبانی هویت ملی نخواهد داشت. و ضعف نفس و از خودبیگانگی مردم، فروپاشی وحدت ملی، و به خطر افتادن تمامیت ارضی کشور را به دنبال خواهد آورد"             

 

پانترکان دریافته اند، با تکیه صرف بر عنصر زبان، به تنهایی نمی توانند همایش مشترکی برای یک هویت مستقل و یگانه تورکی، جهت نیل به هدف غایی که همانا پان تورانیسم میباشد، ایجاد کنند. در حالی که عناصر دیگر سازنده فرهنگ و هویت، چالشگر جدی مراحل ترکیسم، اغوزیت و پان ترکیسم میباشد. این عناصر متشکل از موسیقی، رسوم، جشن ها، آداب ، شعر، اسطوره ها و قهرمانان ملی، سنن و مناسک دینی، امتزاج روحانی و خواسته های تاریخی، فولکلور و عادات بومی، گاه شماری ها و تقویم، اعیاد ملی و دینی، ضرب المثل و فرهنگ عامه و بسیاری از مفاهیم مشترک بین اقوام ایرانی و تغایر بخش عمده آنها با ملل اغوزی است. هویت ملی ایران و هویت قومی ِاقوام، نقشی  تو در تو با یکدیگر داشته و جان مایه ی اصلی آن هویت، در تاریخ مشترک مردم و سرزمین ایران است. همان هویت مشترکی که باعث پیوند ِ مردان و زنان از اقوام گوناگون با یکدیگر و یا واکنش های مشترک در مقابل مخاطرات ضد ایرانی بوده و خواهد بود. این تاریخ و هویت مشترک باعث پراکندگی و فراوانی قومی در پهنه استانهای ایران شده و بر همین اساس نیز، تئوری نژادگانی پانترکان و یا ترکان اغوزی در هم می ریزد.

 

از اینرو نظریه پردازان پانترکیسم برای هویت سازی مفاهیم و عناصر ترکی با یک چالش جدی روبرو بوده و هستند، و آن در تنیدگی ِ باورها و هویت آذربایجانی ها با هویت ایرانی است. تغییر مفاهیم، واژگون کردن اسامی، شبیه سازی واژه ها به جهت ترکی نشان دادن آنها، بخشی از مجموعه اقداماتی است پانترکیستها برای هویت سازی ترکی انجام میدهند. نوروز، یکی از موارد مهم و هویت سازی است که چندسالی مورد تاخت و تاز  ِ ترک گرایان قرار گرفت. این درحالی است که دیگر اقوام ایرانی و حتا سرزمین های جداشده از کشور ایران در قرون ِ گذشته کمابیش نوروز و مراسم پیش و پس از آن را به همان شیوه یا مشابه آن بجای می آورند. شگفت انگیز که نوروز باستانی ایران با همان عناصر آئینی آن، در تمامی شهرهای جمهوری ارّان (آذربایجان) بخصوص بادکوبه (باکو) برگزار میگردد و رژیم ترک گرای باکو علیرغم ایران ستیزی، هنوز نتوانسته است نامی جایگزین برای این جشن ایرانی بیابد. و آنچه مسلم اینکه، بیان هر بدیلی ترکی برای جشن نوروز ایرانی، اقبال نیافته است.

در سرزمین های ایران فرهنگی و اقلیم قفقاز، جشن نوروز را با شکوه تمام و با نام نوروز (NOVROZ) ارج میگزارند و بر خلاف ادعای پانترکان به آن "تازه گون" و یا "تازه ایل" و یا عبارات مشابه دیگر نمیگویند.

در سرزمین ارّان (جمهوری آذربایجان– ایران شمالی) در هنگامه ی نوروز علیرغم جایگزینی سالنامه میلادی، مردم همچنان بنا به هویت باستانی خویش به جشن و پایکوبی میپردازند و عجب اینکه به رسم آئین های دیرین، سورهای آب، باد، خاک و آتش نیز برپا میدارند و مانند همتایان ایرانی خویش برای آتش، مراسم سوری نیز بجای می آورند.

آئین های باستانی ایران، سازنده هویت ایرانیان در طول هزاره های پیشین است و به عنوان یکی از عناصر اصلی سازنده ِ روح هویت ایرانی در دل تاریخ میباشد. "تاریخ مشترک" به مثابه اصلی ترین شاخص ِهویت ِ مردم ِ مستقر در پهنه ایران، رخنمود داشته و دارد .

نوروز (نو + روز) و بهار، نخست در فرهنگ ایرانیان وجود داشته و نماد مشترک مردم ساکن در قلمروی ایران فرهنگی است. این در حالی است که ایران تنها کشوری است که در میان برگزار کنندگان نوروز، روز اول سال را همزمان با نوروز آغاز می کند، که این خود به تنهایی دلیلی است بر اینکه، نوروز یعنی روز  ِ نو جشنی ایرانی است.

این نماد به گونه ای یگانه در تمامی سرزمین های ایرانی جشن گرفته میشود و بیان مواردی از این دست که نوروز جشنی ترکی است ادعاهای کم محتوایی است که چند سالی است از کارگاه های هویت سازی پانترکان، به بیرون تراویده و اگر تا دیروز آنرا پارادوکسی علیه خود می دیدند، اکنون نظریه سازان ایرانی پانترکیسم بر آن برآمدند، با ادعاهایی گوناگون، که دیگر عادی شده و هر دانش آموز تاریخ را هم به لبخند وا میدارد، نوروز را جشنی تورکی بنامند.

ساخت چنین نظریه هایی اگر چه از جنبه های تاریخی ارزش ِ محتوایی ِ مستندی ندارد، اما با توجه به تاثیر بخشی ِ لایه ی الیت و موثر پان ترکیسم بر بدنه فرودست و فاقد سواد و یا کم سواد باورمند و یا فریب خورده آنها، می تواند به نوبه خود تهدید کننده روح ملی و هم گرایی باشد.

 

اکنون نظریه سازان ایرانی پانترکیسم بر آن برآمدند، با دروغ پردازی هایی، که دیگر عادی شده و هر دانش آموز تاریخ را هم به خنده وا میدارد، نوروز را جشنی تورکی بنامند.ساخت چنین نظریه هایی اگر چه از جنبه های علمی فاقد هر گونه ارزش محتوایی و درستی می باشد اما با توجه به تاثیر بخشی ِ لایه ی الیت و موثر پان ترکیسم بر بدنه فرودست و فاقد سواد و یا کم سواد باورمند و یا فریب خورده آنها، می تواند به نوبه خود تهدید کننده روح ملی و هم گرایی باشد.

 

برای نمونه آقای حسن راشدی که از نخبگان پانترکیسم می باشد، کتابی به نام "ترکان و بررسی تاریخ، زبان و هویت آنها در ایران" دارد. در این کتاب برای تمامی ادعاهای واهی پانترکان مانند اینکه زبان فارسی لهجه سی و سوم عربی است یا اینکه زبان ترکی به گفته سازمان جهانی یونسکو، سومین زبان جهان است و ادعاهایی از این دست، مدرک و مرجع معتبر! روزنامه نوید آذربایجان و یا امید زنجان میباشد.(4) و در خصوص تاریخ ساختگی ترکان اغوزی هم مدارکی به جز کتابهای دکتر زهتابی و نشریات آقای جواد هیئت و روزنامه همشهری، مجله تریبون و سایت تجزیه طلب تریبون ... مشاهده نمی گردد.

ایشان حتی از بیان صادقانه مدارک تاریخی که در کتب دیگر نقل شده خودادری کرده و آنها را تا حد امکان تغییر داده است. نقل قولی که از "اولیا چلبی عثمانی" در خصوص زبان مردم تبریز و آذربایجان میکند، زیبنده یک نویسنده تاریخ نمی باشد.

هجو پارسیان و قوم پارس باستانی و زبان پارسی دری با استناد به کتاب های دوازده قرن سکوت ناصر پورپیرار نیز، یکی دیگر از نوشته های آقای حسن راشدی است که تنها برای ملکوک کردن چهره پارسیان و ایران، از هیچ دستاویزی ولو هجونگاریهای پورپیرار نگذشته و آنرا به صورت یک مدرک معتبر مورد استناد قرار داده است. در حالیکه میدانیم آقای ناصر پوپیرار قهرمان ملی ایران "بابک" را جعلی و ساختگی میداند و اگر نوشته های ایشان، فرضا قابل استناد باشد بخش مهمی از نظم بی پایه پانترکیسم و نوشته های آقای راشدی برهم میریزد. و دیده میشود بدنبال نشر و پخش این نشریات، این باورها دهان به دهان برخی از ترکزبانان پخش شده و حتی به گفتمان برخی رفتگران شهرداری ها هم تبدیل گردیده است.

دست یازیدن پانترکان به مفاهیم و عناصر دیگر مانند نوروز و بهار که همگی دارای هویتی ایرانی است، موقعی می تواند موثر واقع شود که هویت دیگری به نوروز داده شود، علیرغم اینکه این جشن دارای هیچ نماد ترکی نیست. پارادوکس ترکیه، برهم زننده معادله ِ متزلزل پانترکان برای انتساب جشن نوروز به ترکان اغوزی است. نوروز که هم زمان با آغاز بهار و نو شدن سال ارج گزارده میگردد صرفن در سرزمین های ایران فرهنگی به شکل کنونی آن شناخته می گردد.

شگفت آور این است که در سرزمین ترکیه، اساسا با نوروز دشمنی صورت گرفته و سالهاست با برپاداری نوروز از سوی کردهای ترکیه، مبارزه میکنند. چرخش اخیر ترکیه در پذیرفتن جشن نوروز، صرفن از منظر هم گرایی با دیگر ملتهای ترک زبان یا ترک، ارزیابی می گردد، چه اینکه در این خصوص هیچ گونه اشاره ای به دیگر مردم برگزار کننده ی نوروز ندارند. شعار تاریخی "نوروز پیروز" نمایانگر تهدیدی بوده است که همواره از سوی ایران ستیزان از جمله خلفای ترک، در خصوص این جشن ایرانی روا می شده است. و شعار پیروزی نوروز صرفن، نماد مقابله با تهدیدات صورت گرفته از سوی دشمنان ایران و خصوصا اعراب بوده و همچنان خواهد بود. نادرست بودن ادعای پانترکان آن هنگام بیش از پیش هویدا میگردد که دریابیم ترکان از عناصر پیوسته، که در پیوند با نوروز و بهار است، تهی هستند. نوروز جشنی، با محتوای ایرانی است اگر چه سرزمین های آن در مرزهای سیاسی کنونی آن واقع نباشند.

مفاهیم فرهنگی، عناصر پیوسته ای است و اگر نوروز در فرهنگ ایرانی وجود دارد، این جان مایه در ارتباط با مفاهیم و عناصر بی شماری است که ایرانیان در فرهنگ خود داشته اند. در گاهشماری ایرانی هر ماه حداقل دارای یک جشن (5) بوده و "گاهان بار" (6) نیز انجام می شده که بیشتر جنبه مذهبی داشته است.جشن هایی مانند فروردینگان- فردوگ ، تشترگان (سیزده بدر)، اردیبهشتگان، خوردادگان، تیرگان، امردادگان، شهریورگان، مهرگان، آبانگان، آذرگان و پیدایش آتش، دیگان، بهمنگان، جشن سده، اسفنگان، اسپندارمذگان تنها بخشی از مجموعه ی باشکوه آئین های ایرانی است.

چند سالی است که پانترکیستها و اغوز گرایان اقدام به تصاحب عناصر فرهنگی ایران کرده و ظاهرا در آخرین اقدام، آنان نوروز و بهار ایرانی را هدف گرفته اند. در حالی که نوروز بیش از آن ایرانی است که بتوان آنرا تورکی دانست. نوروز بزرگترین جشن ملی ایرانیان است که از روزگاران بسیار دور برای ما به یادگار مانده است و بنیاد آن را به جمشید پیشدادی نسبت می دهند و حتی امروز این جشن، بنام نوروز جمشیدی معروف است. گویند به دوران جمشید سرما و توفان بزرگ ایرانویچ (ایران) را فرا میگیرد و در پایان سه سال در آغاز بهار، سرما و طوفان به پایان می رسد و به شادی آن، جشن بزرگی برپا می شود که نوروز می نامند.

 

حکیم عمر خیام در "نوروزنامه" در باره این جشن چنین می نویسد:

"سبب نام نهادن نوروز از آن بوده است که افتاب در هر 365 شبانه روز و ربعی به اول دقیقه حمل باز آید و چون جمشید آن روز را دریافت نوروز نام نهاد و جشن بزرگی برپا کرد و مردم نیز از وی پیروی نمودند."

آئین هفت سین و یا هفت شین، به تنهایی متلاشی کننده هر ادعای ترکان اغوزی خواهد بود که نوروز، حتی از نزدیکی ِ باورهای ترکان فرومایه عبور کرده باشند. سبزه، سیر، سماق، سمنو، سرکه، سنجد، سپند و یا سیب همه واژگانی پارسی است که در دیگر زبانهای ایرانی تقریبن همین کلمات می باشند.

سمنو (مایه خمیر) که نمادی برای زایش و باروری گیاهان توسط فروهر است، سنجد، بو و شکوفه آن سرچشمه دلدادگی است. سماق چاشنی زندگی، سیر و سرکه برای گندزدایی و پاکیزگی، سیب سرخ نماد سپندارمزد امشاسپند و سکه نمادی از شهریور امشاسپند می باشد.

شمعدان نماد اردیبهشت امشاسپند، تخم مرغ ، شیر، نان، پنیر، سبزی و برخی خوراک دیگر همگی نمادی از داده های اهورایی است. باید بدانیم برخوان نوروزی نباید پافشاری در گذاشتن حروف سین و حروف دیگر داشته باشیم بلکه باید بهترین داده های اهورایی بر خوان آماده باشد.

زمزمه طرح ادعاهای جدید، از سوی تاریخ سازان پانترک، مانند اینکه زرتشت پیامبر ترک بوده به حدی بی سند است که حتی مجالی برای پاسخگویی ندارد، اما جای دارد اشاره گردد واژگان زبان پارسی دری، ریشه در واژه های اوستایی داشته که حتی می توان در ماه های سال خورشیدی این تشابه و ریشه ها را یافت. بسیاری از واژگانی که توسط فرهنگستان و یا توسط سید احمد کسروی به زبان پارسی دری هدیه داده شده است از ریشه های اوستایی آن میباشد. به عبارتی دیگر سیر تکوین و تدوین زبانهای ایرانی پیوسته، از کهن ترین ها آنها تا زبان دری، ریشه درهم داشته و بسیار مشابه است. ادعای عدم تشابه زبان پهلوی و زبان دری، مانند بسیاری از سخن پانترکان، واهی، بی مدرک و جز تحریف چیزی بیش نمی باشد.

نام های سی روزه ِ ماه های شمسی از اوستا سرچشمه گرفته شده و تقریبن با همان شکل در زبان پارسی دری به کار میرود. در بسیاری از کتیبه های باستانی جملاتی با واژگان پارسی دری حک شده است. به عبارتی زبان پارسی دری ادامه زبان پهلوی میانه می باشد که خود ریشه در زبانهای کهن تر مانند زبان های اوستایی دارد. وجود کتاب اوستا و زبان اوستایی به تنهایی دلیل و برهانی استوار در مقابل ادعای واهی پانترکان مبنی بر پیشینه تورک بودن سرزمین آذربایجان و یا فلات ایران است. اگر در تمامی کتاب اوستا واژه و یا شبه واژه ای از کلمات ترکی یا مشابه یافته می شد، آنگاه باورهای پانترکان و تاریخ سازان آنها وجهی می یافت.

 

به عبارتی زبان پارسی دری ادامه زبان پهلوی میانه می باشد که خود ریشه در زبانهای کهن تر مانند زبان های اوستایی دارد. وجود کتاب اوستا و زبان اوستایی به تنهایی دلیل و برهانی استوار در مقابل ادعای واهی پانترکان مبنی بر پیشینه تورک بودن سرزمین آذربایجان و یا فلات ایران است. اگر در تمامی کتاب اوستا می توانستیم واژه و یا شبه واژه ای از کلمات ترکی یا مغولی بیابیم آنگاه ادعای پانترکان و تاریخ سازان آنها وجهی می یافت.

 

این باورها وقتی سست تر می گردد که در یابیم جان اشوزرتشت، توسط مهاجمان تورانی ارجاسب  گرفته شد و تورانیان مطابق ادعای پانترکان، ترک بودند. در کنار اینها باید واژه "جشن" یا "سور" را قرار داد که آنها نیز پارسی است که میتوان جایگزین واژه عید نمود. کلمه "چرشنبه" برای برای مراسم چهارشنبه سوری نیز بی ریشه بودن ادعای وابستگی این مراسم به ترکان را بیش از پیش نمایان میسازد.

از طرفی با عنایت به همه این موارد، باید روایات بسیاری که از امامان شیعه نقل شده را نیز، مد نظر قرار دهیم و با کنکاش در آنها در یابیم، که آن امامان همام نیز، این عید را ایرانی میدانستند.

یکی از همین روایات بیان میدارد: (7)

« معلى بن خنيس نقل كرده است كه روز نوروز بر امام جعفر صادق عليه السلام وارد شدم، امام عليه السلام خطاب به من فرمود: آيا اين روز را مى‏شناسى؟ عرض كردم، قربانت‏شوم، اين روزى است كه ايرانى‏ها آن را بزرگ و نيكو مى‏شمارند و به همديگر هديه مى‏دهند. پس امام فرمودند: علت اين امر را كه بسى ديرينه است‏برايت تشريح خواهم كرد. عرض كردم اگر اين موضوع را از ناحيه شما فراگيرم بهتر از آن است كه گذشتگانم زنده شوند و دشمنانم نابود گردند! »

هر چند پانترکان تمامی خطوط قرمز را در نوردیده و دیگر هیچ واقعیت و حقیقتی نیست که از سوی این جماعت انکار نشود. ترک گرایان اغوزی تنها و تنها به دشمنی با ایران و هویت ایرانی می اندیشند حتی اگر این واقعیات وجود شب و روز و گفتار امامان شیعه باشند.  

نتیجه گیری و ارزیابی نهایی:

آنچه که ارزیابی، تلاش های نظریه سازان و تاریخ پردازان پانترک بدست می دهد، نمایانگر این است که آنان هر از چند گاهی برای برطرف کردن تناقضات بی شبهه تاریخی و فرهنگی در خصوص ادعاهای تاریخی خود به تئوری تازه ای دست می یازند. کار آنها درست مانند این است که کارشناسی که وظیفه کنترل مدارکی را بر عهده گرفته هر چند روز نظر جدیدی را بیان و ناشیانه نظراتش نقض یکدیگر باشد. دلیلی که میتوان در خصوص عملکرد این کارشناس بیان نمود همانا عدم تسلط کافی او در بیان قاطع و برهان روشن است.

این وضعیت و شرایط درست در خصوص پانترکان هویدا شده و عدم تسلط شان در گستره فرهنگ و ادب وتاریخ سبب گردیده مردم ایران هر لحظه منتظر این باشند که از کلاه شعبده بازی پانترکان خرگوشی جدید ظهور کند. خواه یک روز ترک بودن سومری ها باشد روزی دیگر ترک بودن ژاپنی ها و روزی دیگر ترک بودن بلژیکی ها، یک روز صاحب قدرتمند بودن زبان جهان و سومین زبان جهان، یک روز ادعای تاریخ 7500 ساله داشتن و روز دیگر مدعای تقویم بیش از 11000 سال، یک روز ادعای عجیب ترک بودن نظامی گنجوی و پیدا شدن دیوان ترکی او در مصر، التصاقی بودن زبان هم ادعای دیگر ، روزی بابک را صاحب دو جلد کتاب قطور شعر به زبان ترکی میکنند، روزی هم ادعای ترک بودن خوارزمی به همراه بقیه دانشمندان دوران سامانیان و پس از آنرا دارند، روزی فردوسی را علاوه بر فحاشی های بسیار، صاحب دفتری شعری ناقض شاهنامه می شناسند، روزی دیگر زبان فارسی دری را متعلق به آنسوی رود جیحون می کنند، روزی دیگر آذر را آتش معنی می کنند و روزی دیگر آنها قوم آز می نامند، روز هم اشکانیان را ترک ادعا می کنند و روزی دیگر مادهای کرد را از اصل تورک می دانند، روزی هم جام حسنلو و مارلیک، کاسی ها، مانناها و اورارتوها از تمدنهای تورکی بودند، روزی دیگر هم ادعای تورک بودن گستره چین تا اروپا و آلاسکا و کانادا ......... ترکی بودن بازی فوتبال، ترک بودن پیامبران، .... یک روز دیگر واژه جشن را تورکی میدانند.... و امروز هم "نوروز ایرانی" را از اصل ترکی می دانند، فردا چه خواهند گفت و از آن کلاه چه ها که بیرون نخواهد آمد ؟

این مشقتی است که با ظهور ترک گرایان، جامعه ایران بدان گرفتار شده است و فرجام حرکت آنان به مثابه ی پارازیتی عذاب آور بوده که وقت، انرژی و هزینه ی متنابهی از کوشندگان اجتماعی ایران مصروف مقابله با آنان شده و می شود. شاید روزی نزدیک، تمامی آنان در تمامی سطوح و ترازها منفعل شوند ولی هرگز مردم ایران کابوس هجوم "زرد" را فراموش نخواهند کرد. 

این مشقتی است که با ظهور ترک گرایان، جامعه ایران بدان گرفتار شده است و فرجام حرکت آنان به مثابه ی پارازیتی عذاب آور بوده که وقت، انرژی و هزینه ی متنابهی از کوشندگان اجتماعی ایران مصروف مقابله با آنان شده و می شود. شاید روزی نزدیک، تمامی آنان در تمامی سطوح و ترازها منفعل شوند ولی هرگز مردم ایران کابوس هجوم "زرد" را فراموش نخواهند کرد. 

پانترکان در تمامی سطوح، در حال جسارت هایی بی پروا هستند که هر روز شاهد صحنه هایی از آن هستیم. با علم به اینکه آنان به عاقبت کار خود تنها در جهت نفع خویش اندیشیده اند، اما این نامعادله دو سوی دارد که یک طرف اصلی آن مناسبات و کانونهای قدرت های موجود در ایران است، که گذران شرایط، مطابق پیش بینی آنان را برهم خواهد زد. اگر چنانچه پانترکان به این سمت پیش روند که بخواهند خواست خود را به عنوان گفتمان مسلط و تاثیرگزار ظاهر سازند، انعکاس پژواک آن موجی است که موجد اولیه را نشانه خواهد رفت. پیوند مخاطرات پیش رو برای تمامیت ارضی کشور که با فعالیت پانترکان روز افزون می گردد "دایره تنگ زبان ترکی را تنگ تر خواهد کرد". این سرنوشت محتومی است که خود پانترکان رقم زدند.

پی نوشت ها :

1-            جامعه شناس آمریکایی

2-            جامعه شناس فرانسوی

3-            دنیای ناشناخته هخامنشیان؛ داریوش کیانی، تابستان 1386

4-            آقای ماشاءالله رزمی بیان می دارد:

«سازمان یونسکو موقعی که سال ١٩٩٩ را سال بزرگداشت ده ده قورقود اعلام کرد، زبان ترکی را نیز سومین زبان با قاعده ی دنیا اعلام کرد که بیست و چهار هزار فعل دارد و همان زمان فارسی را سی و سومین لهجه عربی معرفی نمود». این باور نیز به گونه ای متعدد از سوی باورمندان ترک گرایی و پانترکان مکررا بیان و نشر می گردد. در حالی که هیچ نشانه ای ولو اینترنتی از چنین اظهار نظر موجود نبوده و هیچ گاه ارائه نشده است.

در حالی که این نوشته و ادعای واهی (رتبه ۳۳ زبان فارسی) را نخست هفته نامه ی امید زنجان به چاپ رساند. پس از این، بلافاصله تمامی پانترکیستهای پیر و جوان بی هیچ پژوهش و بررسی، اقدام به نشر گسترده این گزارش مضحک و واهی پرداختند، و شگفت انگیزتر اینکه، مورخین و تئوریسین های پانترکیست نیز آنرا در کتاب ها و نشریات خویش درج کردند و به نشریه امید زنجان ارجاع دادند!

معلوم نیست منظور از سی و سومین لهجه زبان عربی، نشان از نزدیکی ِ بسیار  زیاد ِ زبان فارسی به زبان عربی دارد یا دوری از آن، چه اینکه اگر مقصود پانترکیستها تعدد واژگان عربی در زبان فارسی باشد، دیگر اطلاق رتبه ی سی و سه به زبان فارسی کاری دور از عقل است، اگر منظور تحقیر زبان فارسی به جهت دارا بودن رتبه 33 لهجه ی زبان عربی می باشد، این رتبه نشان میدهد، زبان فارسی کمترین وابستگی به زبان عربی را دارد. اکنون معلوم نیست زبان ترکی در کجای این رتبه بندی واقع است، ظاهرن به توسل به شیوه ی استدلال پانترکیستها، این رتبه نباید کمتر از سیصد و سی امین لهجه ی زبان عربی باشد.

این در حالی است که به گفته پرفسور احمد کانار، زبان فارسی تاثیری شگرف در زبان ترکی داشته و اساسن این زبان شناس دانشمند، بدون زبان فارسی زبان ترکی را بدون هویت و ماهیت درخور می بیند.

ضمنن با استدلال پانترکیستها معلوم نیست زبان های انگلیسی، فرانسوی و آلمانی چه رابطه ای با هم دارند و باید کدامیک را لهجه ی دیگری برشمرد؟

5-            در فرهنگ ایران باستان و زرتشتیان جشن به معنای ستایش و نیایش خداوند است.

6-            گاهان بار یا گهنبار : شش بار در سال به قرینه شش مرحله آفرینش از سوی خداوند چهره های گاهان بار به شرح زیر انجام می شده است:

      6-1 میدیوزرم (میان بهار)

     6-2 میدیو شهم گاه (میان تابستان)

     6-3 پیته شهم گاه (پایان تابستان)

     6-4 ایا سرم گاه (آغاز فصل سرما)

     6-5 میدیاریم گاه (میان زمستان)

     6-6 همس پت میدیم گاه (میان زمستان)

7-            علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 59، ص 91، باب 22

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/29ساعت 21:5  توسط آذربایجانی  | 

 نوشته: "یاشار-ق"

قوم گرایان از جان ِ میراث و مفاخر  ِ فرهنگی ایران چه می خواهند؟

آیا به بهانه ی بزرگداشت چنین جشن هایی شایسته است، اصل موضوع را تصاحب کنند؟ آیا اگر مردمی، به جز ملت بزرگ ایران با چنین قومگرایی های جاعلانه و جاهلانه ای مواجه می شدند، حاضر به سکوت بودند؟ این سکوت نه از سر انفعال، بل از سر بزرگ منشی و سخاوت تاریخی ِ ایرانیان است. اکنون کردها، نوروز را سال کردی می دانند، ترکها جدیدن (جدیدا) به صحنه آمده، آنرا از آن ِ خود می خواهند، ازبک ها از سویی دیگر، ... براستی چه خبر است، فاشیست قومی در منطقه، به کجا می رود؟ در صورت پیروزی تجزیه طلبان کرد، آیا مدل حاکمیّتی آنها، نشان از فاشیست قومی مانند جمهوری آذربایجان بدست نمی دهد؟

قوم گرایان کرد مانند همیشه سر به زیر می اندازند، فراموش می کنند که نوروز، نوروژ نیست. این جشن میراث ایرانی است، و اقلیم کردستان نیز هویت ایرانی دارد. تصویر زیر منویّات قوم گرایانان  کُرد را نشان می دهد، و هم چنین بیانگر این است که در محتوا تفاوت چندانی میان پان ترکان و پان کردها وجود ندارد.

        

با سپاس از دکتر کاوه فرخ

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/26ساعت 23:28  توسط آذربایجانی  | 

 

                                 واکنش طبیعی در مقابل اهداف و اقدامات ِ پانترکیستها

                                                    « کُرد بودن آذربایجان غربی »

پانترکان در تمامی سطوح سه گانه می اندیشند، تا مدتها می توانند به زیاده خواهی و فحاشی به ایران و ایرانی و زبان فارسی و تاریخ ایران بیپردازند و ایران دوستان را یارای پردازش هیچ نوع بدیلی نیست. تا کنون به سبب رعایت بسیاری از ملاحظات سعی شده به آذربایجان بیش از پیش بها داده و دل خوش ساخته ایم، شاید ما آذری ها، خود به نابودی و بی اثر کردن ِ پانترکیستها اقدام نماییم. باید اذعان نمود آذری ها در این خصوص بسیار کم کار بوده اند و این امر باعث شده پانترکیستها بیش از پیش اقدام به خودنمایی نمایند، به خصوص که برخی از شهر ها مانند تبریز، به صحنه ی فعالیت روز افزون فعالیت آنها بدل شده است. این امر وقتی تشدید می گردد که بدانیم در شورای شهر تبریز، دانشگاه آزاد تبریز، ساختار آموزش و پرورش این شهر و مسئولین فرهنگی و ورزشی و اقتصادی تبریز، این عناصر مشغول فعالیت بوده و بی شک در وجودشان تمایل نهانی به ترکیه و جمهوری خودمختار آذربایجان نهفته است. این یک واقعیتی انکار ناپذیر است که بسیاری از مسئولین پیش از اینکه خود را ایرانی بدانند، آذربایجانی می دانند و شعار تجزیه طلبانه و پلید  ِ "یاشاسین آذربایجان" نیز لق لقه ی زبان آنهاست.

خبر ذیل نشان از واکنش آقای قاضی پور نماینده محترم شهر ارومیه در برابر سخنان اقای رحیم مشایی می باشد. آقای رحیم مشایی رئیس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری میهنمان، چندی پیش طی بیاناتی در سنندج، سخنی بدین مضمون بیان داشته که، آذربایجان غربی سرزمین کردهاست و به علاوه ایلام و ‏کرمانشاه را متعلق به کردستان دانسته و این قوم‌ را برترین قوم ایرانی نامیده بود‏. جدای از صحت و درستی بخشی از این سخن که واقعیتی انکار ناپذیر است، باید اذعان نمود ضروری است، این دست سخنان نشر و گسترش یافته و این گفتمان تا مدتها به گفتمان مسلط مسئولین بدل گردد. همانگونه که پیش از این در نوشتار "کارزاری موثر با پانترکیستها" ارائه شده، یکی از راه های عقیم و بی اثر کردن حرکتهای پانترکان، ایجاد تنگنا و محدودیتهای بسیار برای مدافعین و دوستان پانترکیستها بیان شده است. باید به آنها نشان داد لبخند به پانترکان و سر دادن ِ شعار یاشاسین آذربایجان نتیجه ای جز از دست دادن موقعیت های پیشین نخواهد بود. باید دریابند با کسی نرد عشق نباخته ایم و تا ابد نیز با آنها تساهل و تسامح به خرج داده نخواهد شد. آنها باید به روشنی باور دارند، با این وضعیت دیگر، عزیز دردانه ی گذشته نخواهند بود. تمایلات نژادپرستانه و آپارتاید قومی و زبانی، باید نتیجه ی مستقیمش، ویرانگری موقعیت ِ استوار پیشین باشد.

نشریات رنگانگ پانترکی مانند نوید آذربایجان، امید زنجان، وارلیق، توپراق، گونش،... و کتاب های انبوه ... کنسرت های موسیقی فراوان تجزیه طلبان، رسانه اینترنتی و وبلاگ ها و سایت های شرم آور پانترکیستها در سالهای اخیر چنان هجمه ای به تاریخ ایران، تمدن درخشانش، مفاخر تاریخی و ادبی بی مانندش مانند کورش، داریوش، فردوسی، ... و حتی مفاخر معاصر ایران مانند افشار و غیره و پرچم ایران و هویت ایرانی روا داشته اند که در تاریخ هیچ سرزمینی سابقه ندارد. آیا حتی برای یک بار هم شده است که یکی از این آذری های مدعی کنونی که متاسفانه در بدنه ی نظام جمهوری اسلامی قرار دارند، علیه این وطن فروشان سخنی ولو به انتقاد بگشایند، و یا حتی به آنها نزدیک شده بر روی دست آنها خودکاری بکشند!

آیا اعملی هرندی نماینده سابق مجلس که رنج سفر بر خود روا داشته و به قلعه بابک عزیمت کرده بود و برای انصافعلی هدایت، وطن فروش و در ترکیه ماوا گرفته نامه ی مهرآمیز می نوشت، آیا شد که زبان به انتقاد این جرثومه های وطن فروش باز نماید. انصافعلی هدایت همان فردی است که فرزندانش، اخیرا در جریان مسابقات تیم ترکیه در جام اتحادیه اروپا، پرچم ترکیه را تن پوش خود نمودند و مورد تشویق شگفت انگیز پدر خویش واقع شدند.

نماینده سابق مجلس حتی جملاتی شگفت انگیز ی دارد که تمایل به پانترکیسم را موجه جلوه می دهد. یا آن دیگری، آقای دکتر پیرموذن نماینده اردبیل، که حضور او در صدای آمریکا جنجال بر پا داشت، آیا همانگونه که برای حدود و ثغور استان اردبیل، چشم به تالش و گیلان داشت، به پانترکان مهاجم به هویت ایران و ملی تاخت؟ هرگز.

اصولن، پانترکان در حاشیه ی امنیتی عجیب هستند، چگونه می توان حضور فرودستان و بازیگران حقیر پانترکان و هواداران جمهوری  آذربایجان با پرچم های بیگانه و علامت های بوزگورد در ورزشگاه آزادی توجیه نمود. چرا نمی توان از آذری ها صاحب منصب و مقام انتظار داشت خود علیه این صداهای بیگانه گرا برخیزند.

اما این سکوت حالا شکسته شده است و جناب آقای رحیم مشاعی آب در لانه ی ماران ریخته و آنان را به واکنش طرفداری از امنیت ملی برانگیخته است. باید به این آقایان گفت آیا تا به حال اقدامات پانترکیستهای بیگانه گرا، امنیت ملی ایران را به خطر نیانداخته بوده است. آیا تا به حال اقدامات این جماعت بیگانه پرست، دشمنی قومی بوجود نیاورده است که حالا به زعم این آقایان امنیت ملی در خط افتاده است.

خبر ذیل که ملاحظات بیان داشته شده ی فوق را در برداشت، نشان می دهد ما به یک پارادیم و گفتمان جدید برای کارزار با پانترکیسم رسیده ایم و آن این که، آذربایجان غربی سرزمین تاریخی ایرانی و ماوای کردهاست و به آشکارا به پانترکیستها و حامیان پیدا و پنهان آنها اعلام داریم، با ادامه ی وضعیت فعلی، موقعیت های پیشین را نخواهند داشت و حتی باعث تنگناهای فراوان منجمله انزوا و واماندگی شدید خواهد شد. و از طرفی دیگر، مردم کرد را نیز به آینده و حقوق و گرایش ایرانی خویش مطمئن تر ساخت.

به دیگر سخن، نمی شود بهترین امکانات و شرایط را در اختیار داشت و هماره به بیگانه گرایان پانترکیست، لبخند و چشمک زد. این را هم باید دانست پانترکان در تمامی سطوح سه گانه، هارتو پورتی بوده و فریادواره های غیرت و تعصبشان، رجزی بیش نیست.

در پایان پاسخ رئیس مجلس، آقای لاریجانی به قاضی پور در نوع خود گزنده ترین پاسخ ارزیابی می گردد.

آغاز نقل قول « نماينده مردم اروميه در مجلس شوراي اسلامي نسبت به اظهارات اخير رئيس سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري تذكر  داد.
به گزارش خبرگزاري فارس، نادر قاضي‌پور در جلسه علني امروز مجلس به استناد ماده 75 آيين نامه‌داخلي مجلس اظهار داشت: ظاهرا آقاي مشايي متخصص مردم شناسي شده و خود را تئوريسين دولت نهم مي‌داند و علاوه بر اظهارات نسجيده اخير درباره دوستي با مردم اسرائيل، علاقه‌مند است امنيت ملي، يكپارچگي و وحدت اقوام را تحت ذهنيات خود قرار دهد.
قاضي پور افزود: نامبرده با دخالت در قوميت‌ها با تفكر انتقادي و اظهار نظر غيرعلمي و غيركارشناسي قصد سوء استفاده از اقوام ايراني را دارد.
نماينده مردم اروميه در مجلس افزود: مشايي در كلام خود در جمع سفراي خارجي در سنندج، سرزمين آذربايجان غربي را سرزمين كردها ناميده است.
قاضي‌پور با بيان اينكه كه كدام آدم كم سوادي است كه نداند آذربايجان متعلق به همه ايرانيان است، گفت: آذربايجان غربي مهد شيران و دلير مردان آذري زبان است.
وي با اشاره به نامه مشترك خود به همراه ذاكر و جهانگيرزاده ديگر نمايندگان اروميه به رئيس مجلس اشاره كرد و گفت: انتظار مي‌رود كميسيون امنيت ملي و سياست خارجي با فراخواني مشايي به مجلس، نتيجه بررسي خود را به استحضار نمايندگان برسانند.
قاضي پور از لاريجاني خواست تا اين موضوع را به رئيس جمهور به عنوان رئيس شوراي عالي امنيت ملي كشور متذكر شود.
نماينده مردم اروميه تاكيد كرد: كساني كه بايد تقويت كننده امنيت باشند، نبايد تضعيف كننده امنيت ملي شوند.
علي لاريجاني رئيس مجلس در پاسخ به اين تذكر گفت: از نصايح شما استفاده كرديم اما تذكر شما وارد نبود. » پایان نقل قول.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/24ساعت 18:4  توسط آذربایجانی  | 

نوشته: "یاشار -ق"

پانترکان و هویت خواهان ترک گرا در بیانیه "امضاء زبان مادری" چنین نوشته اند:

« .....  بدین ترتیب برای ممانعت از نفوذ فرهنگ های بیگانه و برای جلوگیری از تعارضات روانی و حذف فرهنگ بد هویتی در جامعه و مضافا بعنوان یک حق ابتدایی و طبیعی، ما تورک زبانان آذربایجان و سایر نقاط تورک نشین کشور، بعنوان امضا کنندگان این کمپین طبق  تصریح اصل ۱۵ قانون اساسی، خواستار اجرای اصل « آموزش به زبان مادری » در مدارس کشور در مقاطع مختلف تحصیلی آموزش و پرورش هستیم. »

 

و سپس ترجمه ترکی آن را نیز با استفاده از خط لاتین رایج در جمهوری آذربایجان و همچنین نوع زبان ترکی در جمهوری آذربایجان ارائه شده است. کمتر ایرانی آذربایجانی پیدا خواهد شد اصطلاحات و عبارات بکار برده شده در این بیانیه را، براحتی خوانده و درک نماید. بسیاری از واژه های بکار  رفته در این فراخوان، در زبان ترکی آذربایجانی ایران، غریب و ناشناس می باشد. آنچه بیش از اندازه آشکار است، تاکید نویسنده و یا نویسندگان این بیانیه در کاربرد واژگان ترکی بیگانه با زبان ترکی آذربایجانی مورد استفاده در ایران می باشد. این در حالی است که اقدام خود را پاسداری و دفاع از "زبان مادری و بومی" نام نهاده اند!. ترجمه ترکی بند بالا چنین آمده است:

…. habelə olumsuz yabancıların ruhsal basqıları və aşağılıq kompleksliklə özünü danma olumsuz duyğuların aradan qaldırılmasına görə, biz Azərbaycanlı Türklər ilə ölkənin bütün Türk yerləşim yerlerində yaşayan Türklərin, İran anayasasının kəskən şəkildə 15. maddəsində vurğuladığı kimi, bu kampanyanın imzalayanları olaraq istəyimiz; Anadildə öyrətimin bütün ölkə səviyəsindəki tüm oxullarda Eytimlə Öyrətimin başlanmasıdır.

 

با عنایت به جستار فوق، پرسش های اساسی و بنیادین در خصوص  رابطه و کنش و یا احتمالن چالش ِ زبان فارسی و آذربایجان ایران، به شرح ذیل مورد طرح می باشد، که باید به گونه ای جدی به آنها پرداخت و هویت طلبان آلتایی و اغوزی و پانترکستهای بیگانه گرا را به چالش و پرسش پیرامون آنها کشاند.

 

1-       آیا آنچنان که پانترکان و هویت طلبان ادعا دارند زبان فارسی در آذربایجان زبان بیگانه و زبان دیگر است؟!

2-       آیا زبان فارسی در آذربایجان دارای پیشینه جابرانه است؟

3-       آیا اساسن این زبان در آذربایجان دارای پیشینه است؟

4-       آیا این زبان با زور و اجبار در آذربایجان رایج بوده است؟

5-       آیا شاعران پارسی گوی آذربایجان در قرون گذشته به اجبار این زبان را برگزیدند و تحت آسیمیلاسیون و یکسان سازی اجباری بودند؟

6-       آیا زبان این شاعران مانند قطران تبریزی، نظامی گنجه ای، خاقانی شروانی، صائب تبریزی، اوحدی مراغه ای، مهستی گنجوی، ابوالعلاي گنجه‏ای، برهان گنجه‏ای... پور خطيب گنجه‏ای، بديع بيلقانی، رشید بیلقانی  ... فارسی نبوده است؟

7-       رابطه ی این شاعران و مردم آذربایجان در گذشته دور و سده های پیشین با زبان فارسی چگونه بوده است؟

8-       آیا نسبت زبان فارسی به آذربایجان مانند نسبت زبان کشوری بیگانه مانند ترکیه نسبت به آذربایجان است؟

 

نوشتارهای وابسته:

از هویت طلب تا تجزیه طلبی با واسطه ای به نام زبان مادری! ترکی

      به بهانه آموزش زبان ترکی، باید تا جایی که می توانید دروغ بگویید!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/17ساعت 21:9  توسط آذربایجانی  | 

این نوشتار و گزارش پاسخی است به بدخواهان ایران و اسلام:

 

 

 

روز هيجدهم ارديبهشت ماه مقام معظم رهبري در ديدار با مسئولان استان فارس زيباترين تعابير و توصيفات را از مكان تاريخي تخت جمشيد بيان نموده و اين بنا و ساير بناهاي تاريخي قبل از اسلام در كشورمان را محصول سرپنجه هنرمند ايراني قلمداد كردند.


تعابير و مضامين ارايه شده توسط رهبر انقلاب درباره بناهاي تاريخي و مواريث فرهنگي از جمله تخت جمشيد آنچنان رفيع و درخشان است كه مسئولان ميراث فرهنگي شيراز را بر آن داشته است تا به ميمنت اين روز فرخنده و با تأسي از فرمايشات مقام معظم رهبري 18 ارديبهشت ماه را روز تخت جمشيد بنامند. بخش هايي از سخنان رهبر انقلاب را بخوانيد:

 

«من همين جا اشاره بكنم به اين بناهاي باستاني مربوط به قبل از اسلام، تخت جمشيد و بقيه چيزهايي كه در اين استان هست، انسان از دو نظر ممكن است به اين مراكز باستاني نگاه كند، اينها را بايد از هم تفكيك كرد. يك نگاه اين است كه اينها متعلق به جباران تاريخ بوده، هر كدامي كه نگاه مي كنيم به يك نحوي به يكي از جباران تاريخي و طاغوتهاي بشري ارتباط پيدا مي كند، بله، از اين جهت نگاه منفي به اينها هست. غالب متدينين و انسان هايي كه نفرت طبيعي از استبداد و از جباريت دارند با اين ديد وقتي به اين بناهاي باستاني نگاه مي كنند طبعاً براي آنها جاذبه اي ندارد. ليكن يك جنبه ديگر هم وجود دارد و آن اين است كه اين بناها محصول سرپنجه هنرمند ايراني است، محصول فكر راقي و روشن بين ايراني است در سال ها و قرن ها پيش از اين، اين جنبه مثبت قضيه است درست است كه جباران استفاده كردند، اما خالق و آفريننده اين مجموعه ها كيست؟ ذهن ايراني است، سرانگشت هنرمند ايراني است، روحيه بلندنظر ايراني است، ابتكار و ذوق ايراني است، اين براي يك ملت افتخار است.»


رهبر انقلاب در ادامه اين سخنان مي فرمايند:

 

«در دنيا از چيزهايي كه جنبه افتخارآميز هم خيلي ندارد، گاهي اوقات به عنوان مفاخر تاريخي استفاده مي كنند، آن كساني كه مفاخر تاريخي را ندارند براي خودشان خلق مي كنند، ما اين همه مفاخر تاريخي داريم، اين همه چيزهايي كه مايه تفاخر تاريخي ملت ايران است، اعتماد به نفس ملت ايران است، چرا اينها را نشان ندهيم؟ يك نفر براي من نقل مي كرد، مي گفت رفته بوديم يونان، ما را به مراكز گردشگري گوناگون مي بردند و آنها را به ما نشان مي دادند، از جمله به نقطه اي بردند، گفتند اينجا همانجايي است كه سپاهيان ايراني آمدند اينجا از ما شكست خوردند، مردم را به بيابان خالي مي برند و نشان مي دهند كه اينجا آنجايي است كه ايراني ها در آن دوره لشكركشي كردند و در اينجا شكست خوردند. يك فضاي خالي را نشان مي دهند، يك ماده هاي تاريخي را با يك فضاي خالي اثبات مي كنند، خوب اينجا نزديكي كارون، آنطور كه شنيديم مجسمه والرين است، امپراتور روم كه زانوزده در مقابل پادشاه ايران، خيلي خوب، اينجا را برويد نشان بدهيد، اين به آن در

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/14ساعت 8:27  توسط آذربایجانی  | 

                                                                                                           نوشته: "یاشار-ق"

نام "ایران" بر سرزمین واقع شده در مرز جغرافیای و سیاسی ِ کنونی ِ ایران نهاده شده است. اما ورای نام ایران ِ سیاسی، ایران فرهنگی کلیه ی سرزمین های پیشین، در قلمروی گذشته ی ایران ِ تاریخی را در بر می گیرد. به دیگر سخن، کلیه سرزمین هایی که فرهنگ ِ آنان، در بخشی یا به تمامی با هویت، فرهنگ، آداب و رسوم، جشن ها، روحیات و معنویات، اساطیر و قهرمانان ملی، دین، زبان، و دیگر عناصر هویت ِ ایرانی نزدیکی و یا یکسانی دارد، قلمروی ایران ِ فرهنگی و تاریخی شناخته می گردد. سرزمین های جدا کرده شده از فلات مرکزی ایران، با دخالت و اعمال مطامع  ِ کشورهای روسیه و انگستان، بدون نقش مردم در جدایی این سرزمین ها از ایران، به شرح زیر شناخته می شود:

1-      جدایی سرزمین های کنونی کردستان عراق، ترکیه، عراق عرب، شیخ نشین های سواحل جنوبی خلیج فارس، کرکوک، اریل، تکریت، سامرا، انبار، کربلا، کوفه، نجف، مدائن یا تیسفون،... در زمان شاهان سلسله ی صفوی و قاجار به وقوع پیوست.

2-      سرزمین کنونی افغانستان، به موجب معاهده ی پاریس، در سال 1875 م ا ز ایران جدا گردید.

3-      سرزمین کنونی پاکستان، به موجب حکمیت اسمیت، در سال 1871 م و 1905 م از ایران جدا گردید.

4-      سرزمین کنونی ترکمنستان، ازبکستان، تاجیکستان تا دریاچه آرال، ماورا ء النهر،سمرقند و ترمذ، به موجب قرارداد 1881 م از ایران جدا گردید.

5-      سرزمین های قفقاز تا شمال داغستان و گرجستان، به موجب قرارداد های گلستان 1813 م و ترکمنچای 1828 م از ایران جدا گردید.

6-      جزیره بحرین، در سال 1971 م از ایران جدا گردید.

این جدایی ها می تواند ادامه داشته باشد، چنانچه اندیشه پدافندی و دفاعی مناسب بکار گرفته نشود. این اندیشه ی پدافندی باید بتواند در شرایط متفاوت عملکرد فرهنگی و دفاعی و به موقع تهاجمی داشته باشد. پان ایرانیسم با دارا بودن مولفه های هویت ایرانی می تواند چنین نقشی را به تمامی بازی کند. اگر چه، اندیشه ی پان ایرانیسم در وجه آرمانی آن، در شرایط ژئوپلتیک کنونی منطقه، قابل دستیابی نمی باشد، اما می تواند، در کنار دیگر عناصر هویت  ایرانی مانند زبان فارسی و اسلام، به عنوانی عاملی بازدارنده در برابر تجزیه ایران، کارکردی بسیار موثر داشته باشد. ایجاد حس ماندگار ِ وطن پرستی در مقابل تهدیدات خارجی و داخلی و همچنین بسط فرهنگ هویت ایرانی در قلمروی ایران فرهنگی، این امید را در دلهای ایرانیان زنده خواهد کرد که، با ایجاد بستر ها و شرایط مناسب در سال های آینده، و حتی تا سده های بعد تا ۱۰۰ و ۲۰۰ سال آتی، موقعیت بازیابی قلمروی گذشته آماده شده و با بازسازی قدرت گذشته، زمینه ی پیوستن سرزمین های ایرانی به مام میهن، ایران، فراهم گردد.

تولد تارنمای "پان ایرانیست بحرین" نخستین قدم در سرزمین های تجزیه شده ایران در اثر مطامع بیگانگان به خصوص انگلیس می باشد. ابن گام ارزنده به فال نیک گرفته می شود و امید است با ترسیم این حرکت در سرزمین های دیگر ایرانی، این حرکت جاویدان ژرفا یابد.

 

نشانی تارنمای "پان ایرانیست بحرین" : http://paniranbahreyn.blogfa.com/

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/13ساعت 22:55  توسط آذربایجانی  | 

نوشته: حجت الاسلام جهانگیر محمودی

ملی گرایی، آرمان گرایی منفی یا مثبت:

ناسیونالیسم ایرانی سرشار از الفت و مهربانی است و هدفی جز بازسازی موجودیت خویش (به نحوی که برادری و خویشاوندی را با همة قومیت‌های پیرامونی حفظ کند) ندارد. و همچنین تدافعی و حفظ کنندة این موجودیت است و هرگز قصد تهاجم به دیگران از جمله به قومیت‌های عزیز ایرانی، خصوصاً قومیت‌های پیرامونی کشور به ذهن ناسیونالیست های ملت مهر و ایمان خطور نمی‌کند.
اهمیت این بحث به نوع دفاع قومیت‌های پیرامونی از هویت و خواستة خویش باز می‌گردد. به عبارت دیگر قصد این‌ است که اثبات نماید روش دفاع گروه‌های حزبی وابسته به قومیت‌های پیرامونی در برابر قومیت مرکزی از هویت و منافع قومی نباید مشابه روش دفاع ایرلندی‌ها در برابر دولت انگلیس، یا سیاه پوستان و سرخ‌پوستان در برابر دولت آمریکا، یا فلسطینیان در برابر اسرائیل باشد. زیرا دولت و قومیت مرکزی این کشورها نسبت به قومیت‌های پیرامونی و اقلیت‌های خویش حالت تهاجمی و تحقیر کننده داشته و پیوسته به آزار و اذیت آنان پرداخته‌اند. اما در ایران قضیه به نحو دیگری است.
ایرانیان هرگز نسبت به قومیت‌های پیرامونی کشور حالت تهاجمی و تحقیر کننده نداشته و پیوسته خواهان الفت و عاطفه با آنان بوده‌اند. چنانچه در ایام مشروطیت و پس از آن، ناسیونالیسم ایرانی پس از قرن‌ها که از زیر سلطة مهاجمان گوناگون به تدریج با تکیه بر قدرت پارلمانی هویت خویش را احیا می‌کرد، مبنای ملیت را خویشاوند خواندن همة قومیت‌های پیرامونی با قومیت مرکزی قرار داد، برای مثال ترک‌ها را ترک زبان یا عرب‌ها را عرب زبان خواند، تا بدین وسیله نشان دهد که قومیت های پیرامونی همگی از خویشاوندان و عزیزان قومیت مرکزی هستند. با این توصیف چگونه ممکن است قومی، قوم دیگر را خویشاوند و عزیز خود بخواند اما در عین حال قصد تحقیر و آزار آنان را داشته باشد؟! به عبارت دیگر بسیار مسخره و طنزآلود است که فردی یا ملتی، افراد یا اقوام دیگری را خودی و خویشاوند بخواند، سپس به تحقیر آن‌ها بپردازد، زیرا با این کار هویت و چیستی خویش را به سخریه و آزار گرفته است. دربارة این ویژگی که ملت ایران خصوصاً قومیت مرکزی فقط می‌کوشد تا هویت خویش را بازسازی نماید، و به عبارت دیگر هدفی جز دفاع از هویت و موجودیت خود در برابر تهاجمات و حوادث گوناگون تاریخی ندارد.

دکتر پیروز مجتهدزاده مطلبی از قول پیتر تایلور زیر عنوان «ناسیونالیسم نیروی بازسازنده» آورده، می‌نویسد:
«پیتر تایلور ایران را بهترین نمونة این نقش‌آفرینی ناسیونالیزم معرفی می‌کند. تلاش ایرانیان برای بازسازی هویت و ملیت ایرانی خود در دوران خلافت عباسی.... در دوران صفوی و در مقابل خطر چیرگی عثمانی، و از اواخر دوران قاجاریه و اوایل دوران پهلوی برای تجدید حیات فرهنگی نمونه دوام نقش‌آفرینی این نیرو در یک ملت است. چنان که همین نیرو، در پی انقلاب اسلامی ایران، کوشیده است تا رویه‌های رنگ باخته جنبة دینی از هویت ایرانی را بازسازی کند و غرور استقلال خواهی ملی را تجدید نماید»(1).
از مطالب فوق روشن است که هویت و ملیت ایرانی صرفاً جنبة تدافعی داشته و در برابر خطرات درونی و بیرونی کوشیده است تا این هویت و ملیت را حفظ و بازسازی نماید. اما این بازسازی و دفاع از هویت ملی چگونه صورت می‌گیرد، در این باره نیز دکتر پیروز مجتهدزاده مطلبی از قول «ژوزف مازینی» آورده، می‌نویسد:
«ژوزف مازینی (
Joseph Mazzini) که به عنوان پدر ایدئولوژی ناسیونالیستی نوین شناخته می‌شود، تأکید دارد که هر ملت برخوردار از مشروعیت تاریخی، در حالی که سرزمینی را که به گونة طبیعی توسط مرزها مشخص شده است، و «سرنوشت برایش منحصر ساخته است» آبادان می‌سازد، باید نخست، نه تنها کاملاً مستقل شود، بلکه باید منفرد گردد و شخصیت جمعی خود را به نهایت یکپارچگی رساند. تنها در این شرایط است که آن ملت آماده، و موظف است به عضویت کامل خانواده ملت‌ها که بر اصل برابری و متقابل بودن کامل روابط ساخته شده است، درآید»(2).

این گروه‌های بعثی ـ وهابی می‌کوشند که به کودکان و جوانان و مردم عرب بیاموزند که هر جا میان فردی عجم از یکسو و فردی عرب از سوی دیگر اختلاف و درگیری وجود داشت، بدون هیچ شک و تردیدی باید از فرد عرب جانبداری کنند. تا بدین وسیله در ذهن و مخیلة هموطنان عزیز عرب تزریق شود که شما همیشه باید مردم فارس‌زبان (اعم از بختیاری‌ها، لرها، شوشتری‌ها، دزفولی‌ها، بهبهانی‌ها، رامهرمزی‌ها، هندیجانی‌ها، اصفهانی‌ها و غیره) را دشمن خویش بدانید و در هر صورت در برابر آنها بیایستید. حتی اگر بدانید فرد عرب شخصی ظالم و فرد عجم نیز مظلوم است، باز هم باید طرف عرب را بگیرند. آنها از بازی فوتبال هم نمی‌گذرند و به جوانان خویش می‌آموزند که اگر در بازی فوتبال میان تیم ملی ایران و تیم ملی یکی از کشورهای عربی، ایرانیان پیروز میدان شدند، اعتراض و ناراحتی و خشم خود را آشکارا نشان دهند. و اگر تیم کشور عربی بازی را برد، شادی و شعف خویش را علنی با راه انداختن کارنوال شادی به نمایش درآورند. یعنی به فارس‌زبان‌ها بفهمانند که اعراب خوزستان با مردم کشورهای عرب یک ملت را تشکیل می‌دهند، اما با فارس‌‌ها نه تنها یک ملت را بوجود نمی‌آورند، بلکه مخالف و مقابل آنها قرار دارند. گروه‌های بعثی ـ وهابی به بهانة اُفت تحصیلی می‌خواهند که کودکان و نونهالان هموطنان عرب از کودکی، تحصیلات خویش را به زبان عربی بیاموزند، تا بدین وسیله تنها رابط فرهنگی- ملی باقیمانده میان این هموطنان و قومیت مرکزی گسسته شود. گروه‌های بعثی ـ وهابی از ابتدای پیروزی انقلاب برای جلوگیری از روند تعمیق و ژرفا بخشی روابط قومیت‌ها دست به ترورها و جنایات بزرگی زدند، چنانچه در انفجار قطار کیلومتر 40 اهواز- خرمشهر، بسیاری از زن‌ها و بچه‌ها و پیرمردها در آن سوخته و جزغاله شدند. آنها دست به دست صدام جنگ خونین 8 ساله را بر مردم ایران تحمیل نمودند به این امید که هموطنان عرب با آنان همراهی نمایند اما به جز عده‌ای اندک، بیشتراعراب از آنها پیروی نکردند. لیکن امروز بر اثر فشار فقر و بیکاری، تعداد قابل توجهی از مردم فریب گروه‌های مختلف بعثی ـ وهابی(اعم از داخل نظام و خارج نظام) را خورده و در مواضع و عملکرد خویش به گونه‌ای عمل می‌کنند که مغایر با مصلحت کلی ایران است. اینکه گفته می‌شود فریب خورده اند، نه به خاطر اینست که در بخش قابل توجهی از هموطنان عرب فقر و بیکاری وجود ندارد، بی‌تردید قسمت بزرگی از این هموطنان دچار فقر و بیکاری هستند، اما متأسفانه برخی از آنان باور کرده‌اند که این امر به خاطر اختلافات قومیتی و نادیده انگاشتن آنها توسط قومیت مرکزی و مسئولان کشور است. در حالیکه در کنار گوش آنها و در شهرهایی مثل اهواز، آبادان، خرمشهر، ماهشهر، هندیجان و شوش و همچنین در شهرهای دیگر استان خوزستان و در استان‌های دیگر لشکر فقیران و بیکاران عجم از (لر، بختیاری، شوشتری، دزفولی، بهبهانی، یزدی، ترک، اصفهانی، شیرازی، کرد و غیره) بسیار است. و بزرگی آنها به قدری چشمگیر است که اگر فریب نخورده باشند امکان نادیده گرفتن این واقعیت بزرگ وجود ندارد. و متأسفانه آن دسته که فریب قوم‌گرایان را خورده‌اند علاوه بر فشار فقر و بیکاری و مشکلات دیگر دچار نوعی خودخواهی و بی‌انصافی شده‌اند وگرنه چگونه ممکن است در مقابل خویش فقر بزرگ همشهریان عجم خویش را ببینند اما آنرا نادیده بیانگارند؟!! حقیقت اینست که مشکل اساسی همان نادیده گرفتن فقر همشهریان عجم است و همان بی‌انصافی و بی‌عدالتی و خودخواهی است که قضایا را هرچه سر آنها بیاید می‌گویند که بوی دشمنی می‌دهد و می‌گویند کار مردم عجم است لذا اگر حق و امتیازی باشد فقط برای خود می‌خواهند. این گروه‌های حزبی نام شهر «اهواز» را که با «هـ» هَوَز است، با «ح» جیمی به شکل «الاحواز» می‌نویسند، در حالیکه هیچ مدرک و سندی برای آن ندارند و مدارک تاریخی اثبات می‌کند که نام اهواز و خوزستان از نام قوم «هوز» یا «خوز» گرفته شده است که قدیمیترین ساکنان این منطقه بوده‌اند و بر اساس مدارک و اسناد معتبر روشن است که قوم هوز یا خوز، همان لر است که اکنون به نام بختیاری (لر بزرگ) و همچنین لرهای دیگر (لر کوچک) شناخته می‌شوند. البته ما قبول داریم که اعراب از دیرباز در این منطقه بوده‌اند، اما دیرتر از آنها قوم خوز بوده که در این نقطه سکونت داشته است. این موارد وموردهای دیگر نشانگر این مهم است که گروه‌های بعثی ـ وهابی مدعی دفاع از حقوق قومیت‌ها، راه خویش را از طریق «ناسیونالیسم جدا کننده» دنبال می‌کنند. دربارة این ناسیونالیسم دکتر پیروز مجتهد‌زاده می‌نویسد: «بهترین نمونه از نقش‌آفرینی ناسیونالیسم به عنوان نیروی جدا کننده ملت‌ها از هم و قرار دادن هر یک در واحد سیاسی کوچک‌تر، فروپاشی امپراتوری‌های بزرگ قرن نوزدهم، همانند امپراتوری‌های اتریش، مجارستان، عثمانی و روسیه و ایجاد شماری از ملت‌های کوچک و نوین بود. در دوران کنونی، بهترین نمونه این نقش‌آفرینی را باید در فرو پاشیدن اتحاد شوروی پیشین، یوگسلاوی پیشین و چکسلواکی پیشین در سرآغاز دهة 1990 و ایجاد شماری از ملت‌های کوچکتر نوین جستجو کرد»(3).
البته امپراتوری‌های نامبرده در فوق همگی عمر کوتاهی داشتند، و بر اثر تحمیل و سلطه به وجود آمدند. اما ایران که بیش از 25 قرن تاریخ دارد و در گذشته حوزة آن بسیار بزرگتر از حدود امروزی جغرافیای ایران بود، نمی‌تواند مشمول «ناسیونالیسم نیروی جدا کننده» باشد، زیرا اولاً: اکثر قومیت‌های پیرامونی بر اثر سلطة قومیت مرکزی برآن اقوام بوجود نیامده‌اند، بلکه به عکس آنها بودند که روزگاری بر ایران سلطه داشتند و در ایران به عنوان مهمانان کشور باقی ماندند.

گرچه بیشتر آنان ایرانی الاصل‌هایی بوده که فقط زبانشان تغییر کرده است. اما در میان آنان افرادی وجود دارد که فریب هم زبانان (نه هم قومان) خویش در خارج کشور را خورده و کینه و دشمنی آنان را به نام دفاع از قومیت‌های پیرامونی ایرانی بروز می دهند.
ثانیاً: قومیت مرکزی ایران چه از جنبة قومیتی- که قومیت‌های پیرامونی را دارای نژاد اصیل ایرانی خوانده (که فقط زبانشان تغییر کرده است) و در نتیجه آنان را خویشاوند خویش خوانده‌اند. و چه از جنبة مذهبی که اکثریت شیعه و سنی وحتی مسیحی،یهودی وزرتوشتی را برادر خویش دانسته، دست دوستی و برادری را به سوی همة قومیت‌های ایرانی جهت یکپارچگی، وحدت و تفرد ملی دراز کرده تا بدین وسیله راه تکامل و پیشرفت و سعادت را که توسط یکپارچگی بوجود می‌آید طی نماید. بنابراین «ناسیونالیسم نیروی جداکنندة» گروه‌های بعثی ـ وهابی بسیار خائنانه و خطرناک است. و باید همة هموطنان عرب در برابر این نیروی خطرناک و گمراه کننده ایستاده و با آن مقابله نمایند. و همچنین همة هموطنان عجم نیز باید هوشیارانه در برابر کجروی و انحراف این گروه‌های بعثی ـ وهابی ایستاده به مبارزة سیاسی، فرهنگی، تبلیغاتی و انتخاباتی برخیزند.

از بحث فوق می‌توان نتیجه گرفت که:
1) گروه‌های بعثی ـ وهابی به ظاهر مدافع قومیت‌ها برای کشور خطرناک هستند و باید با آنها مقابله شود.
3)فراموش نشود برای حفظ وحدت ملت ایران،مفهوم وحدت کفایت نمی کند،باید به مفهوم تفرد(به قول ژوزف مازینی)که مفهومی فراتروامیقتر ازوحدت است دست یابیم،بنابراین تکیه برآموزش زبان قومی(برای همه قومیت ها)ازدوران کودکی،ومواردی ازاین قبیل که نتیجه آن انقطاع ملی ـ فرهنگی ایرانیان از یکدیگر است خطرناک می باشند.
4)ضرورت تفرد ملی از یک سوولزوم توجه جدی به نیاز های قومی ازسوی دیگر تاکید می نماید که روند دیالکتیکی تکامل ملی به مرحله ای برسد که این دوعنصر به صورت توامان ملاحظه گردند.بنابراین دولت،کارشناسان مذهبی(همه مذاهب وادیان ایرانی)وروشن فکران واساتید دانشگاه وفعالان سیاسی لازم است طرحی نو براساس نیازهای ملت ایران راموردتحقیق وبررسی قرار داده وفرصت محدودکنونی رامغتنم به شمار آورند.

خوزستان که استان ششم ایران است از یک سو ریشه‌ای پیوندی تنگاتنگ با کلمة اهواز و شوش دارد. از سوی دیگر باید پیوندی را که میان کلمة شوش و سوز وجود دارد، در نظر آورد که خوزستان را «سوزیان» نیز می‌گفتند. خوزستان به معنی قوم خوز= هوز است که در زبان پهلوی Hujistan و در سریانی Huzaye بوده است(2). نام پیشین خوزستان «سوزیانا» بوده که مطابق شکل کتیبه‌های داریوش، اووجه یا خووج نام داشته است. خوزستان به معنی سرزمین خوزی‌ها یا هوزی‌هاست که شهر اهواز کنونی نیز از آنها، نام گرفته است. «خوز» یا «هوز» نام قوم ساکن در آن منطقه بوده است، پس خوزستان یعنی سرزمین قوم خوز.
با نگاهی به تاریخ این منطقه درمی‌یابیم که فرهنگ و تمدن عیلام (که در سال 645 م به وسیلة پادشاه آشور از بین رفت) سال‌ها بر‌ آنجا حکم‌فرما بوده و شهر شوش پایتخت عیلام قدیم بوده است، به همین مناسبت عیلام را «سوزیان» یا «شوشان» هم خوانده‌اند(3). اما «اهواز» جمع کلمة «هوز= خوز» است، در آغاز، این تسمیه فقط به یک قبیله ساکن این ناحیه اطلاق می‌شد و ایرانیان تحت نام «سوزیان» آن را به عنوان ایالتی برای تعیین ناحیه قدیم «عیلام» به کار می‌بردند(4). در تاریخ اشکانیان عیلام مساوی خوزستان آمده است و در عهد قدیم، عیلام به مملکتی که از ولایت خوزستان، لرستان، پشتکوه، و کوه‌های بختیاری تشکیل می‌شد، (که البته ساکنان آن بیشتر همان مردم غیور بختیاری و لر بوده‌اند) اطلاق می‌شد. شوش و اهواز از شهرهای مهم این مملکت بوده است(5). در پاره‌ای از تاریخ‌ها، اهواز را همان خوزستان آورده‌اند. برای نمونه اصطخری می‌نویسد: «اهواز ناحیه‌ای است بین بصره و فارس، او را خوزستان گویند شکر و انگور و میوه‌های دیگر در آنجا بسیار باشد.... از توابع آن عسکر مکرم و تستر (= شوشتر) است و از قصبه‌های خوزستان دورق (دوراق) است که قباد پسر داراب آنرا ساخته و نیز هندیجان از دیگر قصبه‌های خوزستان است»(6).

یکی از مهم‌ترین کتاب‌های جغرافیا در قرن چهارم، دربارة حدود خوزستان می‌نویسد: «حد خوزستان سوی پارس و سپاهان و حدود جبال و واسط بر یک حد مستقیم است چهارسو ولیکن حد جنوبی از عبادان تا روستای واسط مخروط می‌شود... و کورة اهواز آن را هرمزشهر گویند و دیگر نواحی خوزستان به اهواز بازخوانند(7). و زمین خوزستان به هامون است، بزرگتر رودی در خوزستان رود شوشتر است و ملک شاپور در این رود سدی کرده است که آن را شاذروان خوانند شاپور این شاذروان بفرمود تا آب بالاگیرد و به زمین شهر برآید. آبهای خوزستان از اهواز و دورق و شوشتر و هرچه در این حدود خیزد همه به حصن مهدی جمله شود و از آنجا رودی عظیم گردد و به دریا افتد. و در خوزستان دریا نیست مگر اندک مایه از دریای پارس که از ماهی رویان تا نزدیک سلیمانان برابر عبادان باشد»(8). کتاب مسالک و ممالک حدود شهرها و قصبه‌ها و ویژگی‌های آنها را آن گونه که در قرن چهارم بوده، شرح داده و آورده است: «دیگر نواحی خوزستان به اهواز بازخوانند». در واقع ریشة هر دو کلمة خوزستان و اهواز یکی است، آن هم چنان که پیشتر یاد شد، با شوش و سوز ارتباط دارد. یکی دیگر از کتابهای معتبر در قرن چهارم (حدود العالم من المشرق الی المغرب) می‌نویسد: «همه آبادانی جهان، پنجاه و یک ناحیت است. پنج ناحیت از وی اندر جنوب است... و چهل و پنج ناحیت اندر سوی شمال است، اندر چهار یک آبادان، و آن ناحیت چین است و تبت و هندوستان و سند و خراسان و ... و خوزستان». سپس ناحیت خوزستان را شرح می‌دهد: «در خوزستان ناحیتی است، مشرق وی پارس و حدود سپاهان. جنوب وی دریاست و بعضی از حد عراق و مغرب وی بعضی از حدود عراق است و سواد بغداد واسط. شمال وی شهرهای ناحیت جبال است و شهرهای آن عبارتند از: 1. از مهدی ]در مهدی[، 2. باسیان ]باسبان[، 3. دیرا، 4. اَسک، 5. جُـبَیْ، 6. سوق الاریعا، 7. اهواز، 8. ازم، 9. رامهر، 10. عسکر مکرم، 11. مَسرُقان، 12. رام اورمز، 13. بازار سمبیل، 14. ایذه (تستر= شوشتری)، 15. وندو شاور، 16. شوش، 17. منوف، 18. بصُّـنی (بصونه)، 19. طیب، 20. قرقوب(9).

از یادکردهای تاریخی و جغرافیایی در می‌یابیم که در زمان گذشته، نُه آبادی میان بصره و فارس را اهواز می‌خواندند و نام قدیم اهواز به عنوان یکی از شهرهای خوزستان، «هرمز دادشیر» بوده، که پس از آن به «سوق الاهواز» و در دورة ناصرالدین شاه قاجار به «ناصری» موسوم شده است.
دربارة تاریخچة این شهر باید گفت که اردشیر اول ساسانی شهر قدیم «تازیانا» را از نو بنا نهاد و آن را «هرمز اردشیر» نام گذاشت. در عصر ساسانیان این شهر علاوه بر نام مذکور به نام‌های «رام شهر» و «شهررام» نامیده می‌شد، در زمان اردشیر این شهر رونق بسزایی داشت و به جای شوش، پایتخت «سوزیانا» یا خوزستان شد. پس از تصرف این شهر به دست مسلمانان، عرب آن را اهواز یا سوق الاهواز نام دادند؛ یعنی بازار یا سرزمین خوزی‌ها. آنگونه که گذشت هوزی‌ها یا خوزی‌ها در آغاز نام یک قبیلة جنگجو بود که در این ناحیه سکونت داشت. ( درست به همان سان که این خصوصیت جنگجویی و دلاوری در لرها و بختیاری‌ها وجود دارد، چنانچه سیاست، هوشیاری و وطن دوستی وجود آنان را مالامال کرده است). در دوران امویان و عباسیان نیز این شهر اعتبار و رونق زیادی داشت، تا زمان فتنة صاحب الزنج یعنی اواخر قرن سوم هـ ق. که رو به انحطاط گذاشت(10).

داریوش هخامنشی بارها در کتیبه‌های خود از خوزستان نام برده است. برای نمونه در کتیبة بیستون آمده است: «پس از اینکه من گئومات مغ را کشتم، آترین نامی پسر «اوپدرم» در خوزستان بر من یاغی شد و به مردم چنین گفت: من پادشاه خوزستانم، پس از آن اهالی خوزستان از من برگشته به طرف آترین رفتند و او در خوزستان شاه شد» و در جای دیگری آمده است که دوباره آنجا را بدست آورد(11). بنا به نوشتة هرودوت در زمان داریوش در خوزستان، نفت (قیر) استخراج می‌شد(12) همچنین وقتی که وی ایالت‌های ایران را در زمان هخامنشیان نام می‌برد، خوزستان به اضافة شوش را ایالت هشتم می‌داند که در اوقاتی از سال محل اقامت دربار بوده و به دولت مرکزی مالیات می‌داده است(13). همچنین در زمان داریوش بود که روابط مستقیم دریایی بین ممالک دریای مغرب با پارس و خوزستان برقرار شد(14). داریوش در بند ششم کتیبة بیستون خوزستان را به عنوان مملکت تابع خود نام می‌برد(15) و در کتیبة تخت جمشید (بند 2) باز خوزستان را مملکتی می‌داند که به یاری اهورا مزدا از آن وی است(16). در دورة جانشینان اسکندر، خوزستان مدت‌ها مقر آنها بوده و کشمکش‌هایی در آنجا صورت گرفته است(17).

دولت پارت در زمان مهرداد اول (حدود 174- 136 ق.م) ماد و پارس و خوزستان را به تصرف خود درآورد(18). مهرداد اول پس از تسخیر ماد بزرگ (عراق عجم) متوجه خوزستان، مملکت همجوار ماد شد. اسم این مملکت را نویسندگان این زمان «الی ما ایس» و نام اهالی آن را «الی میان» نوشته اند. معلوم است که لفظ اول از عیلام و لفظ دوم از عیلامیان است که داریوش اول آن را در کتیبه‌های بیستون و نقش رستم و تخت جمشید «خووج» و نویسندگان عهد قدیم مانند «دیودور» و ... آن را شهر شوش (= سوز) نوشته‌اند. در نوشته‌های ژوستی به روشنی دیده می‌شود که خوزستان در این زمان پادشاهی داشته است. زیرا او می‌نویسد که مهرداد با پادشاه «الی میان» جنگ کرد و او را شکست داد و این مملکت را به دولت خود افزود (کتاب 41 بند 6). اما این که این پادشاه دست نشاندة سلوکی‌ها بوده یا استقلال داشته، در روایت ژوستی صراحتی نیست. چیزی که محقق است، این است که مهرداد پس از غلبه بر خوزستان یک نفر را از دودمان اشکانی، مرسوم به «کامناسکیر» در اینجا پادشاه کرده و سکه های این شخص از 81- 82 ق.م به دست آمده است(19). در دورة ساسانیان شاپور اول و شاپور دوم، برای استفاده در توسعة کشاورزی و صنعت، اسرای رومی را به خوزستان کوچانیدند(20). همچنین در این دوره در زمان یزدگرد مسیحیت تا خوزستان هم کشیده شد، به طوری که یک بار کشیشی به نام «هاشو» در شهر هرمز اردشیر‌(اهواز) خوزستان آتشکده‌ای را که در مجاورت کلیسا بود مفهوم کرد و باز ترسایی دیگر به آتشکده‌ای رفت و آتش آنجا را خاموش کرد و آنجا را عبادتگاه ترسایان نمود و به عبادت ایستاد که باعث خشم یزدگرد نسبت به ترسایان شد(21). در دورة صفاریان، کار یعقوب لیث به آنجا رسید که پارس و کرمان و خوزستان و خراسان و بهری از عراق را بگرفت(22). آنچه که از شواهد تاریخی بر می‌آید، قسمت عمدة جنگ‌های اسکندر مقدونی و همچنین اعراب در سرزمین خوزستان رخ داده و بزرگترین لطمه به عمران این منطقه وارد شده است. تاخت و تازهای مکرر و اردوکشی‌های متعدد موجب خرابی سدها، بایر ماندن اراضی و متواری شدن سکنه آن گردیده است و بر اثر آن سرزمینی که هندوستان ایران محسوب می‌شد به دشت خشک و شوره‌زاری تبدیل شده است(23).

1- گروهی ایزدورخاراکسی، جغرافیانویس معروف یونان را (قرن اول میلادی) از خارکس (محلی در خوزستان) می‌دانند(24).
2- ابن مقفع (متولد 106ه.) نیز از مردم خوزستان بود(25).
3- ابو یعقوب بن عیسی الناقل ملقب به الناعس از مترجمان ایرانی در قرن سوم نیز از مردم خوزستان بود که به ترجمه کتاب‌های طب اشتغال داشت(26).
4- خاندان نوبخت: نخستین فرد این خاندان که در تاریخ تمدن اسلامی مقامی بزرگ دارد و دیگران، از مردم اهواز بودند. نوبخت خود را از نژاد گیو پسر گودرز می‌دانست، وی در علم نجوم و احکام آن استاد بود، و نیز تا وقتی که به خدمت منصور درآمد، بر آیین زرتشتی بود و پس از آن به اسلام گرایید...(27).
5- علی اهوازی: علی‌بن مهزیار اهوازی دورقی شیعی مکنی به ابوالحسن، وی فقیه و مفسر بوده، درسال 229 هـ ق درقید حیات بوده است. از کتاب‌های او می‌توان الانبیاء، الزهد، المکاسب و الملاحم را نام برد(28).
«این بزرگان همه از لر و بختیاری بوده‌اند، در حالیکه امروز مردم بختیاری و لر به اهواز که از نام آنها گرفته شده توجه چندانی ندارند. بختیاری‌ها (لر بزرگ) و لرهای دیگر باید در همة امور سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و انتخابات به فکر اهواز و خوزستان که از نام آنها یعنی هوزی یا خوزی گرفته شده است باشند، و شهرهای حاشیه‌ای را بر مرکز دیرینه و باستانی خویش ترجیح ندهند. لذا باید در انتخابات از شهرهای دیگر به اهواز آمده و در کنار هموطنان عزیز عرب (که آنها نیز از دیرباز در این منطقه بوده‌اند)، سرنوشت این شهر باستانی لرها و بختیاری‌ها را تعیین کنند».

اگر اخبار و تحلیل‌های سال 84 دربارة وقایع ترورها و انفجارات خوزستان بویژه اهواز را ملاحظه کنیم بیشتر از دو جهت این پدیده را مورد بحث قرار داده‌اند. جهت اول نقش کشورهایی چون انگلستان در ترورها و انفجارات رخ داده و دوم دامنة آسیب‌ها و زیان‌های جانی و مالی. اما به جز اندکی، اکثریت اخبارها و تحلیل‌ها از جریان داخلی که مظلومانه جوانان عرب ایرانی را به دام تروریسم افکند، تا آنجا که علاوه بر باد دادن جان ده‌ها نفر و معلولیت عده زیادی از مردم، و همچنین بر باد رفتن اموال خصوصی و امکانات بیت المال، زندگی خویش را در عنفوان جوانی از دست دادند و خانه و کاشانه و بستگان خویش را به رنگ سیاه ماتم نشاندند، سخنی به میان نیامده است. البته برخی از تحلیل‌ها تلاش کردند که سیاست‌های دولت را عامل اصلی بوجود آمدن جریان «تروریسم» بدانند. این امر تا اندازه‌ای پذیرفته است. اگر دولت برخی از مشکلات اقتصادی و خواسته‌های منطقه‌ای را توجه می نمود، امروز آن هموطنان عرب در کنار هموطنان عجم خویش زندگی عادی و شاید شیرینی بوجود می‌آوردند. اما به نظر این نویسندگان، پیدایش تروریسم بیش از هر چیز به فعالیت نخبگان و گروه‌های فرهنگی و حزبی‌ای باز می‌گردد که با کوشش خویش باورهایی سرشار از دروغ و سوءظن را در بخش‌هایی از مردم ایجاد نمودند. این باورهای سرشار از دروغ و سوءظن- که به ظاهر برای دفاع از حقوق قومیت عرب به خورد مردم داده شده - در عده ای از جوانان به اوج رسیده و تأثیرات شگرفی بوجود آورد، و آنها را به انجام اعمال تروریستی ترغیب نمود. شرایط خاص بین المللی از قبیل حضور انگلستان در عراق همراه با وعده‌ها و تطمیع‌های شیطانی‌اش، و چهره شدن تروریست‌هایی چون «بن‌لادن» انعکاس این باورهای دروغ و همچنین سوءظن را در ذهن جوانان مورد بحث چند برابر کرده، از آنها ابزاری کارآمد برای اهداف تروریستی ساخته است. بنابراین ابتدا در ذیل با توجه به محوری بودن باورهای دروغ و سوءظن کوشش می‌شود که به چهار مورد از اقدامات سوءظن آفرین اشاره شود، سپس به ابعاد روانی و اجتماعی آن خواهیم پرداخت.

نخستین مورد به ماه ها پیش از انتخابات دومین دورة شورای شهر باز می گردد. یکی از نویسندگان نشریات محلی، مقالاتی در هفته نامة اهواز نگاشت که بر لزوم مشارکت و همراهی روشنفکران عجم و عرب در حمایت از حقوق قومی در چارچوبة ملی تأکید داشت.
اما فردی با نام خانم میعاد سعیدی که تا به امروز (یعنی حدود 5 سال است که) آنرا نیافته ایم و احتمالاً نامی مستعار باشد، در پاسخ آن نویسنده در همان نشریه به شمارة 84 شنبه ششم مرداد 1380 نوشت:
«آیا قوم عرب مگر قبل از توصیه و پیشنهاد جنابعالی نسبت به همکاری و به کارگیری روشنفکران عجم اقدام نکردند؟ چه نتیجه‌ای حاصل نمودند؟ و دیگر بعد از این به کارگیری چه عذری باقی می‌ماند که آزموده‌ها را آزمودنی دیگر قرار دهند چرا که خیلی از روشنفکران به زعم شما حقوق قومی را فقط در عالم رویا و حالت تئوریک قبول دارند و نه در عینیت و واقعیت». این پاسخ در شرایطی کار شد که دولت خاتمی امکانات فراوانی در اختیار فعالان قومی، از قبیل امکان تشکیل حزب و انتصاب شخصیت‌های مدافع مطالبات قومی به پست‌های مهم، و اجازة تبلیغ و انتشار عقاید از طریق نشریات قومی و مانند آن صورت گرفته بود. حتی امکان چاپ و درج این مطلب که عرب‌ها دیگر نمی‌توانند به عجم‌ها در فعالیت خویش اعتماد کنند (مانند مطلب فوق) برای آنها وجود داشت. آنان اینقدر به حمایت‌های (به قول خودشان) دولت عجم امیدوار بودند که چند ماه بعد به راحتی در انتخابات شورای شهرهای مختلط و عرب نشین استان خوزستان لیست دادند و کاملاً به موفقیت نایل شدند. حتی کاملاً در شهر اهواز قدرت شورا و شهرداری را به دست گرفتند. آنها پس از چاپ این مطلب و مطالب مشابه در نشریات گوناگون، از حمایت و پشتیبانی جبهة مشارکت، حزب کارگزاران سازندگی و غیره که اکثر آنها را فعالان سیاسی و روشنفکران عجم تشکیل می‌داد، برخوردار شدند. با این حال همچنان بر آن عقیده که روشنفکران و فعالان عجم فقط در رویا و ذهنیت تئوریک حقوق قومی را قبول دارند پای فشرده و پیوسته به اقدامات خویش در راستای افزایش سوءظن مبادرت نمودند.

اقداماتی که در روزنامة همسایه‌ها تداوم داشت. و البته بخاطر همین افزایش سوءظن و بدبینی و حق دادن به سوءظن مردم نسبت به دولت و قومیت مرکزی تعطیل شد. اما واقعاً چه هنگام پیش از پیدایش دولت خاتمی اجازة فعالیت برای دفاع از مطالبات قومیت‌ها صادر شد و چه زمانی در چارچوبة نظام حکومتی کشور روشنفکرانی در قومیت مرکزی پیدا شدند که خواهان توجه به مطالبات قومیت‌های پیرامونی شدند؟ بی‌تردید منظور نویسنده‌ای که مورد خطاب خانم میعاد سعیدی بود، روشنفکران و فعالان سیاسی مارکسیست نبود که مسلحانه علیه دولت جمهوری اسلامی مبارزه می‌کردند. زیرا نویسندة مورد خطاب فردی از موافقان نظام به شمار می‌آید. وانگهی در انتخابات شوراها و سپس در انتخابات مجلس هفتم ثابت شد که منظور از روشنفکران و فعالان عجم همین افراد و گروه‌هایی بودند که در چارچوبة جمهوری اسلامی امکان فعالیت گروه ها و جریانات قومی را فراهم کردند، با این حال اینچنین ناجوانمردانه و بسیار زشت فاصله گرفتن از روشنفکران و فعالان عجم مورد توصیه قرار گرفت، و به آن نیز عمل شد. زیرا قوم عرب قبلاً روشنفکران و فعالان عجم را آزموده و معلوم شده است که آنها نمی‌خواهند مطالبات و حقوق قومیت‌های پیرامونی را برآورده سازند و به مردم عرب وعده‌های دروغ داده‌اند!!؟ و آنها را فریب می‌دهند!!؟ و هیچ کاری برای آنها نمی‌کنند!!؟ بنابراین فقط فعالان عرب هستند که می‌توانند این مطالبات را کسب کنند و البته آنها هستند که راست می‌گویند!!؟ در واقع هدف اصلی این دسته از مطالب چیزی نیست جز اینکه بگویند به عجم‌ها اعتماد نکنید زیرا آنها دشمن شما هستند. و هرگز خواهان سعادت و خوشبختی شما نیستند اما آنچه جای حیرت است اینکه چگونه هموطنان عرب با همة فرهنگ و شعورشان این همه دروغ و فریب را از سوی حامیان دروغگوی خویش باور کرده و برخی نیز همچنان باور می کنند؟!

مورد دوم به نامة حجت الاسلام سید محمد ابطحی باز می‌گردد. همه اطلاع دارند که توزیع این نامه در میان هموطنان عرب باعث تحریک و شورش عدة قابل توجهی از آنان شد. در نامة مزبور آمده است که سید محمد علی ابطحی به عنوان مشاور رئیس جمهور سابق به نهادها و ارگانهایی دستور داده که جهت تغییر بافت جمعیت و جابجایی اعراب اهواز به مناطق دیگر اقداماتی انجام دهند. این دستور در سال 77 صادر شده بود. اما عجیب اینست که چگونه پس از 7 سال (و اکنون 8 سال) هیچ گونه اقدامی صورت نگرفته بود، با این حال بسیاری از مردم آنرا باور کردند. این امر نشان می‌دهد که در سالهایی که قوم‌گرایان سررشتة بسیاری از امور را در دست داشتند تا آنجا که توانستند به تبلیغ سوءظن نسبت به قومیت مرکزی ایران یا به قول آنها «عجم‌ها» دامن زدند. در واقع هدف از انتشار این نامة جعلی نیز افزودن هرچه بیشتر به میزان سوءظن جامعه بود. به عبارت دیگر از یکسو عامل پذیرش نامه سوءظن بود و از سوی دیگر هدف اصلی آن نیز افزایش سوءظن و بدگمانی بود. این افزایش سوءظن و بدگمانی پی‌آمدهای بدی داشت و منجر به درگیری و شورش و پس از اندکی تأمل و تحمل از سوی مسئولان، موجب سرکوب این شورش توسط دولت شد. و بدیهی است که در این میان عده‌ای نیز کشته و زخمی شدند. زیرا خشم و برخورد خشن از ناحیة شورشیان به گونه‌ای بود که نیروی انتظامی چاره‌ای جز سرکوب این شورش نداشت. خشونت به گونه‌ای بود که ساعت به ساعت و روز به روز افزایش می‌یافت. در برخی مناطق اهواز شورشی‌ها به پاسگاه‌ها حمله کردند و مرتب توسط سنگ و شیشه و غیره این پاسگاه‌ها را هدف قرار می‌دادند. برخی نیز به سوی پاسگاه‌ها تیراندازی می‌کردند. با این حال دستور فرماندهان نیروی انتظامی خودداری و صبر بود. تا اینکه شورش به اوج خود رسید و چاره ای جز جلوگیری از آن نبود. این وضعیت، پس از سرکوب باعث افزایش سوءظن شد و البته روزنامة همسایه‌ها با سرمقاله‌های خویش بر این سوءظن می‌افزود. و محافل خصوصی در جلسات خویش بیداد می‌کردند.

مورد سوم نیز که از اوایل یا اواسط سال 83 شروع شده بود و تا پایان فصل نخست سال 84 ادامه داشت، ماجرای «شبکة سیدها» بود. این ماجرا بدین شکل بود که جریانی به نام سیدها با پرداخت بهره و سودهای کلان به مبالغی که به عنوان سرمایة مضاربه ای در اختیار آنها قرار می‌گرفت، توانستند از یکسو سرمایة بسیار بزرگی بالغ بر میلیاردها تومان جمع‌آوری کنند و از سوی دیگر وضع زندگی بسیاری از افراد که اندک سرمایة آنها تبدیل به سودهای کلان شده بود تغییر اساسی نماید و بدین وسیله سطح امید به زندگی را در آنان بالا ببرد. این امر باعث هجوم بسیاری از مردم از عرب و عجم برای سپردن سرمایة خویش به سیدها شد. سیدها که خود عرب بودند بیشترین مشتریان خویش را نیز در میان عرب‌ها داشتند. آنها پس از 10 یا 15 روز و گاه 20 روز تمامی سرمایه به اضافة سود آن که تقریباً به یک برابر و نیم یا دو برابر می‌رسید را به صاحب سرمایه باز می‌گرداندند. چنین امری نشان از تحرک سیاسی خاصی داشت. زیرا از منظر اقتصادی در فرصتی به این کمی امکان کسب سودی بیش از ده تا بیست درصد وجود نداشت، لذا بازگرداندن پول همراه با پنجاه الی صددرصد سود بسیار حیرت‌انگیز می‌نمود. بنابراین روشن بود که هدف اقتصادی از این فعالیت در میان نبوده است. آنها قصد داشتند با بزرگ شدن ابعاد قضیه و به وحشت افتادن بانک‌ها و بازار سرمایة خصوصی و مانند آن، و با نگران شدن مسئولین، شبکة سیدها جمع‌آوری و معدوم شود. یعنی در واقع به گونه‌ای عمل کردند که شک برانگیز بود و می‌توانست زمینه‌ساز حوادث خطرناک باشد. به عبارت دیگر اگر به ناگهانی میلیاردها تومان پول مردم را بر می‌داشتند و می‌گریختند، می‌توانست آثار خطرناکی در پی داشته باشد، لذا دولت و بخش قضایی پس از شورش مربوط به نامة ابطحی، نگران از شورش دیگر دست به کار مقابله و دستگیری شبکة موسوم به «سیدها» شد.
البته گرچه دستگاه قضایی با این کار مانع آن حادثة بزرگ شد. اما بسیار دیر عمل نمود. زیرا اگر زودتر عمل می‌کرد و جلوی این شیطنت را می‌گرفت، اکنون این باور به وجود نمی آمد که مردم منطقه خصوصاً عرب‌ها بگویند زمین‌های ما را گرفتند، جوانان ما تا حدود بیست درصد جمعیت (یعنی بیش از نیمی از جوانان) بیکار هستند، حالا که داشتیم به نون و نوایی می‌رسیدیم و زندگی‌مان با شبکه سیدها بهتر می‌شد، دولت عجم دست به کار شده جلوی نون خوردن ما را گرفته است. این هدفی بود که جریان قوم‌گرا با راه انداختن شبکة سیدها و با فریب دادن این سیدها دنبال می‌کرد، و گرچه دولت و دستگاه قضایی با دستگیری آنان توانست از اینکه میلیاردها تومان سرمایة مردم به هدر برود، جلوگیری کند، اما چون نتوانست فوراً در حل مشکل بیکاری و درآمد مردم چارة اساسی نماید، و جایگزین مناسبی برای درآمد ناشی از سرمایه گذاری در شبکة سیدها پیدا کند، این حسرت به دل مردم باقی ماند که از زندگی مرفه محروم شده‌اند. و از منظر آنان محرومیت بوجود آمده توسط دولت و قوة قضاییه صورت تحقق یافت. البته بازنگرداندن کامل سرمایة مردم نیز مضاف بر علت شد. و سوءظن ها و بدگمانی ها را چند برابر کرد.

مورد چهارم نیز که توسط قوم‌گرایان انجام شد و گامی دیگر در راستای افزایش سوءظن و بدگمانی به شمار آمد، پخش CD فیلم مستند «خطابه ای بر خاکزدگان» است. در فیلم مزبور به حاشیة شهر اهواز پرداخته شده و زندگی مردم فقیر و حاشیه‌نشین عرب را به نمایش درآورد. در آنجا مصاحبه‌کنندگان از مصاحبه شوندگان به زبان عربی می‌پرسیدند که چرا اینقدر بدبخت و بیچاره هستید؟ مصاحبه شوندگان با آموزش قبلی پاسخ می‌دادند که این بدبختی‌ها به خاطر «عرب» بودن ما است!!!؟ اگر عرب نبودیم این همه بدبختی و بیچارگی را تحمل نمی‌کردیم. و تمام فیلم در راستای اثبات این موضوع دور می‌زد که بدبختی این مردم علت قومی و نژادی دارد. البته در ابتدای فیلم در مصاحبه با یک فرد بختیاری فقیر که در آشغال‌ها به دنبال روزی خود می‌گشت با عنوان «مسجد سلیمانی» مصاحبه کرد و بدبختی‌های وی را نیز که در کنار چند فرد عرب در پی آشغال بودند به مدت 2 الی 3 دقیقه به تصویر کشید. منظور کارگردان فیلم از «مسجدسلیمانی» این بود که فرد مزبور بومی منطقه نیست اما عرب‌های حاشیه نشین- که البته بسیاری از آنها ساکن «بوستان»، «سوسنگرد»، «هویزه»، «خرمشهر»، «شادگان» و غیره بودند- بومی شهر اهواز به شمار می‌آیند. بنابراین قصد داشتند که القاء کنند بومیان و ساکنان اصلی اهواز (یعنی عرب‌ها) مردم فقیر و بیچاره‌ای هستند. به عبارت روشنتر هرچه خیر و خوشی در اهواز وجود دارد مخصوص «عجم‌» ها است و به طور اتفاقی یک فرد بیچارة «مسجد سلیمانی» پیدا می‌شود که مجبور به گشتن در آشغال‌ها می‌شود. و هرچه شر و بدبختی است به «عرب‌ها» تعلق دارد. فیلم مستند مزبور که حدود 20 دقیقه بود هدف دیگری نیز دنبال می‌کرد و آن نادیده انگاشتن حاشیه نشینان عجم از لر، بختیاری، دزفولی، شوشتری، بهبهانی وترک و غیره است که بخش بزرگی از حاشیه نشینان اهواز را شامل می‌شوند. و هدف دیگر این بود که ثروتمندان و متمولان عرب و همچنین طبقة دارای زندگی متوسط آنها را که در مجموع جمعیت بزرگی را تشکیل می‌دهند نادیده بیانگارند. چرا که اگر فقر و بیچارگی حاشیه نشینان عجم و همچنین ثروت متمولان عرب در کنار ثروت متمولان عجم یا زندگی متوسط برخی از عرب‌ها را در کنار زندگی متوسط برخی از عجم‌ها به نمایش در می‌آوردند معلوم می‌شد که مشکل اصلی وجود اختلافات طبقاتی و پدیده‌ای به نام «مرکز- حاشیه» یا «مرکز- پیرامون» است. و ربطی به دعوا و اختلافات قومیتی ندارد. اما با کمال تأسف کارگردانان فیلم مستند خطابه ای بر خاکزدگان هدفی جز دامن زدن به اختلافات قومیتی از طریق القاء دروغ، آگراندیسمان، سانسور و آسمان، ریسمان بافتن ندارد. تا با افزایش سوءظن به اهداف خویش برسند. یعنی از یکسو سرمایة اجتماعی قومیت مرکزی را در نزد هموطنان عرب از بین ببرند. و از سوی دیگر با رشد بدگمانی و سوءظن خصوصاً جوانان خویش را آماده عملیات نظامی و تروریستی کنند.

قومیت‌های پیرامونی برای ماندن در کنار قومیت اصلی و مرکزی نیاز به احساس تعلق و همچنین «اعتماد» دارند. پدیدة اعتماد در مباحث جامعه‌شناسی محور «سرمایة اجتماعی» به شمار می‌آید. به عبارت دیگر مردم نسبت به فرد یا گروه یا جامعه‌ای اگر اعتماد داشته باشند، خواهند کوشید تا هرگونه امکانات خویش از قبیل جان، مال و همکاری‌های دیگر را در راستای سیاست‌های آن فرد یا گروه یا جامعه در طبق اخلاص گذاشته از بذل هیچ امکانی فروگذار نکنند. چنانچه در جنگ تحمیلی اعراب مسلمان هموطن در کنار هموطنان عجم خویش و در برابر همزبانان عراقی به مبارزه و دفاع از میهن پرداختند. و جان و مال و هستی خویش را در این راه فدا کردند. اما امروز شرایط به گونة دیگری است، و حال و هوای دیگری دارد. البته نمی‌توان تردید نمود که بی تدبیری و ضعف کار مسئولان امر در وضعیت عدم اعتماد و فرسایش سرمایة اجتماعی بسیار مؤثر است. ولی مهمتر از همه، اقدامات نخبگان و گروه‌های حزبی قومی است. زیرا پروژه یا پروسة عدم اعتماد و فرسایش سرمایة اجتماعی انواع و مراحلی دارد. یک نوع از آن صرفاً فقدان اعتماد است. یعنی جامعه نسبت به آن فرد، یا جامعه اعتماد ندارد. لذا در اهداف خویش از آنها انتظاری نداشته و به طور متقابل هیچگونه کمکی نیز به آنها نمی نماید. اما نوع بدتر و خطرناک‌تر همانا فقدان اعتماد همراه با بدگمانی و سوءظن است. یعنی قومیت پیرامونی نه اینکه اعتماد سابق را ندارد، بلکه تصور نماید قومیت مرکزی با آنها خصومت و دشمنی نیز دارد، یعنی از هر راهی می‌کوشد که مانع خوشبختی و سعادت این قوم شود. اما نکتة مهمتر کشف استراتژی جریانات قوم‌گرا می‌باشد. اگر جریانی صرفاً بر عدم اعتماد تکیه کند، می‌توان نتیجه گرفت هدف نهایی آنها حداکثر ایجاد فدرالیسم و خودمختاری است. اما اگر مبنای مبارزه آنها ایجاد سوءظن و بدگمانی باشد روشن است که هدف نهایی «تجزیة» کشور است. زیرا دو گروه دشمن در کنار یکدیگر نمی‌توانند زندگی کنند و بی‌تردید باید جدا باشند. البته برای همه روشن است که در ایران خصوصاً در منطقة حساس و استراتژیک خوزستان امکان اجرای فدرالیسم و خودمختاری وجود ندارد. اما نکته اینجاست که بسیاری گروه‌های قوم‌گرا با انتشار سوءظن و بدگمانی- که این کار را در محافل خصوصی بیشتر انجام می‌دهند- در پی فدرالیسم و خودمختاری نیستند، و هدفی جز تجزیه طلبی ندارند. بنابراین واقعیت امر اینست که با از بین بردن سرمایه اجتماعی قومیت مرکزی و ایجاد دشمنی، گرچه ممکن است در مراحلی رفتار مسالمت آمیز و همسویی نشان دهند، اما هدف نهایی آنها تجزیه طلبی است.

در اینجا به بحث اصلی خویش، یعنی کشف علت اصلی پدیدة «تروریسم» در خوزستان می‌رسیم. به عبارتی علل دیگر از جمله فعالیت انگلستان و عوامل داخلی کشورهای خارجی و همچنین تطمیع و فریب و استفاده از پدیده‌های دیگر همگی جنبة فرعی و زمینه‌ساز دارند اما علت اساسی و اصلی در تحولات دگرگونه ساز و شگرف همانا پدیده های روانی است که بر اثر عامل روانی «سوءظن» شکل گرفته و موجب پدیدار شدن موجودی به نام «تروریست خوزستانی» شده است. در این باره توجه خوانندگان را به اظهارات «بهمن کشاورز» وکیل معروف، در زمینة «روانشناسی جرایم کیفری» و نقش «سوءظن» در پیدایش این جرایم جلب می‌نماییم.
اما پیش از آن لازم به توضیح است که جرایم کیفری در سه بخش: 1) جرایم علیه جان‌ها و نوامیس 2) جرایم علیه اموال و مالکیت و 3) جرایم علیه امنیت طبقه‌بندی شده‌اند که عملیات تروریستی عمدتاً هر سه نوع جرم را در بر می‌گیرند. زیرا بر اثر اعمال تروریستی جان عده ای گرفته شده یا زخمی و معلول می‌شوند و بر اثر انفجارات اموال و املاک خصوصی و دولتی از بین می‌رود. و بالاخره اینکه این اقدامات جرایمی علیه امنیت اجتماعی و امنیت ملی به شمار می‌آیند. این بحث تحت عنوان «بی‌اعتمادی و جرم» در شماره ششم شهریور 1371 در مجله «جامعة سالم» درج شده است. وی در این باره می‌نویسد: «جرم را هر فعل یا ترک فعلی که برای آن در قانون مجازاتی مقرر شده باشد تعریف می‌کنیم. عدم اعتماد یا سوءظن حالتی ذهنی است که بدگمانی‌های خفیف و متداول تا حالات مَرَضی و شدید این پدیده را در برمی‌گیرد. در اینجا برآنیم که رابطه‌ی این دو پدیده را- در حدی که در خور مقال باشد- بررسی کنیم... اصل را باید بر خوبی، شرافت، نیکخواهی و نیک اندیشی همة انسان‌ها قرار داد. بنابراین هر رفتاری که این اصل را- جز در موارد استثنایی- مخدوش کند، باید «رفتار ضد اجتماعی» تلقی شود. به عبارت دیگر اگر به مفهوم وسیع جرم یعنی هر رفتار ضداجتماعی اعم از این که برای آن قانوناً مجازاتی تعیین شده یا نشده باشد توجه کنیم، نفس «عدم اعتماد» و «بدگمانی» را باید جُرم بدانیم. اما اگر معنی اخص جُرم- به شرحی که در آغاز مقاله گفتیم- مدنظر باشد «عدم اعتماد» را باید برحسب مورد- «عامل»، «علت»، «شرط» یا «انگیزه» تحقق جُرم تلقی کنیم.... هرگاه بدگمانی از حد یک کج خُلقی ساده فراتر رود و به صورت یک عامل مسلط بر ذهن و فکر درآید که فرد از مقابله از آن و دفع آثارش عاجز باشد باید آن را یک واکنش «مَرَضی» یا بیمارگونه دانست. این حالت مرضی ممکن است به صورت «واکنش‌های عصبی» یا «نوروز» باشد. و یا به حد «واکنش‌های روانی» یا پسیکوز برسد. اولاً: واکنش‌های عصبی که فروید آنها را زاییده جدال بین بخش‌های سازنده شخصیت، (نهاد، خود و فراخود) می‌داند شخصیت فرد مبتلا به از بین نمی‌رود و تماس او با عالم خارج قطع نمی‌شود و خود به وجود حالت غیر عادی در خویش آگاه است. لکن قادر به کنترل این حالت مرضی نیست. «بدگمانی مرضی» را در برخی از واکنش‌های ترس (فوبی) می‌توان دید. در این موارد تأثیر بدگمانی در ارتکاب جرم تقریباً در حدی است که در مورد «بدگمانی غیرمرضی» گفته شد. ثانیاً: در واکنش‌های روانی (یا جنون) چنان که از اسمش پیداست اختلال کامل سازمان شخصیت و جدایی کامل از واقعیت بروز می‌کند. بیمار دچار ترس و اضطراب بسیار شدیدی می‌شود که باعث بروز افکار و تصورات واهی در خصوص گزند و آسیب از ناحیة دیگران می‌گردد و بیمار را وادار می‌کند که در مقابل این حملات خیالی به دفاع برخیزد.... «بدگمانی» و «عدم اعتماد» از علامات مشخص برخی از انواع جنون است.... توهمات بیمار که همیشه با خطاهای سمعی و بصری همراه است باعث می‌شود که رفتار بیمار در اطراف این توهمات و خطاها متمرکز شده و در نتیجه قضاوت وی مختل می‌گردد و به اعمال پیش‌بینی نشده و نامعلوم و حتی خطرناک دست بزند. بیماری‌ای که «بدگمانی« و «عدم اعتماد» نشانة اصلی و برجستة آن است واکنش «پارانویا» است. بیمار مبتلا به پارانویا «اوهام مرضی» دارد اما شخصیت او زایل نشده است. این بیماران جرم و جنایات وحشتناکی مرتکب می‌شوند.... بیمار شنیده ها و دیده‌های خود و از جمله اعمال دیگران را به شکلی هذیان‌آمیز تعبیر می‌کنند.... و تأسف‌بار است، که بسیاری از بیماران مبتلا به «پارانویا» از بیماری خود آگاه نیستند و اطرافیان آنها هم حرکات و رفتار غیرعادی ایشان را صرفاً ناشی از کج خلقی و بدخویی می‌پندارند و لاجرم کسی در صدد درمان آنها بر نمی‌آید». از مطالب فوق روشن است که برخی از افراد از لحاظ روانی استعداد فراوانی برای تحت تأثیر سوءظن و بدگمانی‌های خطرناک قرار گرفتن دارند، لذا وقتی یک جامعه یا قومیتی بر اثر تبلیغات فراوان از جانب گروه‌های قومی دچار بدگمانی و سوءظن شوند، در این صورت افرادی که استعداد بیشتری برای تحت تأثیر قرار گرفتن دارند، روان آنها از سوءظن و بدگمانی آسیب دیده و از آنها موجوداتی بوجود می‌آورد که تعابیر وهم‌انگیز از قضایا دارند و تحلیل‌های خطرناک و غیرواقعی از اختلافات و شکاف‌های قومیتی ارائه می‌دهند. و پس از آن، در صورتیکه به دام خائنان داخلی و عوامل خارجی بیافتند (و گاه یا به صورت خود به خود) دست به جنایات بزرگی می‌زنند که ثمرة آن برای همه تأسف‌ برانگیز است. و البته هیچ دولتی هم در چنین شرایطی به خود اجازه نمی‌دهد که در برابر این جنایات امتیاز دهد. در واقع نه تنها از این جنایات امتیازی نصیب قومیت‌های پیرامونی نمی‌شود، بلکه ضرر و زیان هم می‌کنند. بنابراین از یکسو از دست دادن جوانانی که تحت تأثیر سوءظن‌ها تروریست شده‌اند نصیب قوم می‌گردد، و از سوی دیگر هیچگونه امتیازی به قوم تعلق نگرفته و ضررهای قابل توجهی نیز می‌بینند. چنانکه دولت احمدی‌نژاد که با رفتن خویش به استانها پروژه‌ها و طرح‌هایی را برای کمک به مردم منطقه ارائه می‌داد، و قرار بود که در زمستان سال گذشته کابینة دولت را به خوزستان بیاورد، پس از بمب‌گذاری‌ها و جنایات متعدد- که در آن هموطنان عرب و عجم از بین رفتند- از رفتن به خوزستان امتناع نمود. در حالیکه وی گاه به گاه به علل مختلفی به خوزستان می‌آید، و در آخرین بار در گفتگو با سیمای خوزستان وعده داد که در چند ماه آینده (حدود زمستان سال جاری) کابینه را به خوزستان بیاورد. به عبارت دیگر دولت در انتظار تصمیم مردم خوزستان در انتخابات شوراها است، تا نحوة کمک و پشتیبانی خود را نسبت به مردم خوزستان اعمال نماید. و بی‌تردید رأی مردم به قوم‌گرایان نمی‌تواند برای آنها جز زیان بیشتر فراهم کند. پس این مردم نباید تحت تأثیر احساسات قرار گیرند و لازم است که بیش از گذشته با فکر و عقل خویش بیاندیشند، و دل را از کینه و دشمنی و توهم خالی کنند و راهی را بروند که نتیجة آن برای همگان خیر و برکت باشد. به امید آنروز وبه امید موضع گیری صریح هموطنان عرب در برابر قوم گرایان در انتخابات و نشان دادن این معنا که به ایران و اسلام بیش از هرچیز دیگر تعلق دارند. و اجازه نخواهند داد که دیگر بازیچه و ملعبه دست کسانی قرار گیرند که خود در رفاه و تنعم به سر برده اما جوانان مردم را فریب داده و آنها را به دام خشونت و تروریسم می کشانند.
 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/10ساعت 13:13  توسط آذربایجانی  | 

نوشته: "یاشار-ق"

 

اگر که ما قبول کنیم از آذری بودنمان اظهار ندامت کرده ایم، قبول میکنی؟! بخدا توبه کردیم، ما توورک شدیم و از زبان فارسی هم دیگه بدمون میاد. از عربها هم خوشمون میاد. از زبان عربی هم همینطور، هر چی تو بگی. اصلا ما دارای هیچ تاریخی نبودیم. ما از زیر بته بعمل آمدیم.

هخامنشی و اشکانی و ساسانی که هیچ، قبل از اون هم اقوام وحشی بودیم که مانند سگ ها واق واق میکردیم. اجداد وحشی مون چاره ای نداشتن، گرسنه بودند غذا نداشتن ، هوا خیلی سرد بود، کشاورزی نداشتن، راه افتادند اومدند به همین جایی که تو، هر چی اسمشو بگی، ما قبول داریم. فعلا بهش دارن میگن ایران. البته اگه تو و ناصر خان پورپیرار هر چه بخواهید بعد از مشورت با پانترکان و پان عربان گرامی یک اسمی برایش انتخاب کنید، ما هم قبول داریم. حالا اجدادمون یک غلطی کردن و یک وحشی گری کردن و پوریمی به راه انداختن، و ملت های متمدن شرق میانه را نابود کردند، ما حاضریم از این به بعد جای اونها تاوان بدهیم.

اگر نوکری و کلفتی شما را بکنیم، بیگاری کنیم، مانند ِ بعد از حمله اعراب که به ما میگفتند، موالی (یعنی بنده) حالا هم بنده شما بشویم، فکر میکنم بشه یک جوری جبران کرد.

اصلا می توانید ما را به اردوگاه های کار اجباری بفرستید و بعد هم اگر خواستید قتل عام کنید! اگر بخواهی و مناسب ببینی از همین حالا برادران پان تورک و پان عرب به ما موجودات تک یاخته ای و وحشی و کودن، زبان متمدن اغوزی و عربی را آموزش بدند. من خودم پیش قدم میشوم. یک مقدار عربی بلد هستم و ترکی را هم از ننه و بابا و فک و فامیل و در و همسایه، یاد گرفتیم، پس زمینه ی آموزش ِ زبان آغوزی را داریم.

پانترک گرامی، ترا به خدا، غلط کردیم از اینکه بدنیا آمدیم. ما را ببخش، عفو از بزرگانه!

راستی! حالا نمی شد این یکی دو میلیون غیر ترک را هم تحمل میکردید. می دونم که این خیلی سخته. باشه! غلط کردیم نخواستیم! ما حاضریم از همین حالا اعلام کنیم دیگه آذری نیستیم و تغییر ماهیت دادیم. هر چی تو بگی. تورو خدا دیگه فحشمون نده. ما خیلی حرف گوش کن شدیم. من هم از همین حالا اسم خود را به "جغتای" تغییر دادم و هویت طلب شدم!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/08ساعت 21:25  توسط آذربایجانی  | 

 

تفسیر پیش از خبر:

براستی کدام کشور درجهان است که مانند ایران، در مقابل گستاخی های همسایگان خود چنین بی تفاوت و صبور باشد؟ آنهم همسایگانی که در گذشته ی نه چندان دور، متعلق به خاک ایران بودند و مطابق قطع نامه های تحمیلی و بی کفایتی شاهان قاجار از ایران جدا گشته اند. جدایی 17 شهر قفقاز طی معاهده ی ترکمنچای، شکست و رویداد هولناکی بود که سالیان بعد مردم ستم دیده ی ایران را در ناباوری و بغض در گلو نگه داشت. اکنون نیز مشتی حاکمان نژادپرست باکو که بر طبل ترک گرایی و الحاق به دنیای ترک می کوبند با زیرپا گذاشتن حسن همجواری و احترام متقابل هر از چندگاهی غرور ملی ایرانیان را جریحه دار می نمایند.

                                        

چاپ کتابهای درسی تاریخ، که در آن بخش بزرگی از ایران را جز سرزمین پدری جمهوری آذربایجان (اران) می نامند، آذربایجان جنوبی نامیدن استانهای آذری ایران، ماوا دادن به مشتی خائن پانترکیست ایرانی، بدرفتاری با مسافران و دانشجویان ایرانی، هجمه وسیع تبلیغاتی علیه تاریخ کهن ایران و تصاحب پادشاهان ایرانی صفوی، چاپ و نشر گسترده ی شبه ِ کتاب های خائنی توده ای بنام ناصر پورپیرار، مغزشویی دانش آموزان آذری به قصد معرفی کردن ایران بعنوان غاصب سرزمین های جمهوری آذربایجان، تصاحب مفاخر ملی و ادبی ایران زمین بنام خود، خلیج نامیدن خلیج فارس، تبلیغات ضد شیعی، همکاری گسترده با اسرائیل و ... همه و همه نشان از دورنمایی می دهد که ایران در مرز شمالی خود با دشمنی سخیف مواجه است که تنها هنرش زجزخوانی عقده گشایانه است.

خبر زیر گواهی دهنده ی این عقده گشایی های گاه و بی گاه است، که راستای سیاست های ضد ایرانی حاکمان باکو  را نشان می هد.  

............................................................................................................................................................................. 

« فیلم ضدایرانی 300، كه توسط آمریكایی‌ها و با هدف ترسیم چهره‌ای خشن و غیرواقعی از ملت ایران ساخته شده، در تاریخ 20 بهمن ماه از شبكه‌ تلویزیونی «‌آزاد آذربایجان» باكو پخش شد.

همچنین در تاریخ 19 بهمن 87 ، «‌آذ تی وی» شبكه‌ دولتی تلویزیون باكو در فیلمی مستند با نشان دادن تصاویری از چهره‌های ملی ایران مانند ستارخان سردار ملی و شهید شیخ محمدخیابانی به تحریف شخصیت آنها پرداخت و این چهره‌های ملی ایران را به عنوان افرادی ضدایرانی و تجزیه‌طلب معرفی كرد. شبكه تلویزیون دولتی باكو در خلال این برنامه، بارها از آذربایجان كشورمان با عبارت جعلی « آذربایجان جنوبی!» یاد كرد.

هنوز از واكنش وزارت امور خارجه به اقدامات ضدایرانی دولت كوچك باكو خبری منتشر نشده است.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/06ساعت 8:41  توسط آذربایجانی  | 

 
Site Meter